|
گلی |
ظهر که به خونه برمیگشتم اون اقا رو دیدم. یه مرد شاید هم سن های من با چهره ای که نرمال نیست ولی سخت کوشه. احتمالا فقط به خاطر همین یک ایتم تو مدرسه اذیتش کردن و نتونسته خوب درس بخونه و شاید هر جایی هم نتونه استخدام شه ولی کاریه. همیشه صادقانه کار کرده.چند سالیه هر از گاهی تراکت های شرکتی رو برامون میاره و پخش می کنه. دیدنش باعث شد اول از داشته های اون مرد از خدا شکرگزاری کنم بعد یاد خودم بیفتم ، بابت داشتن چهره معقول و معمول ، داشتن بدنی سالم و ریز و درشت نعمتهای خدا شکر گفتم. یهو تصویر دخترم اومد تو ذهنم یه لحظه از تصور اینکه ممکنه اتفاقی موقع برگشت به خونه براش بیفته تنم لرزید و باز بابت اینکه سالمه و خدا محافظشه از خدا تشکر کردم و خواستم مواظبش باشه. نیم ساعت بعدش اومد خونه . با گریه به من پناه آورد. اخرین لحظه تو مدرسه با ارنج زمین خورده بود و استخوانش صدا داده بود و نمی تونست حرکتش بده. درد داره ولی نشکسته . اون مرد ... تلنگر یاد خدا... اون لحظه روحانی... خدایا شکرت که دخترمو در پناه خودت حفظ کردیش خدایا هیچوقت از من نگیرش ، از عمر من هزار سال کم کن بزار رو عمرش . سالم باشه همیشه [ شنبه ششم دی ۱۴۰۴ ] [ 19:6 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |