|
گلی |
دو روزه که اضافه می مونم شرکت ولی کارام جلو افتاده. چرا؟ چون رییسم نمی دونه محل کارم هستم و فکر می کنه خونه ام و وسطکارهای عقب افتاده مدام صدام نمی زنه و کار جدید بهم نمیسپاره. واقعا این مرد فکر می کنه بیکار میشینم پشت میزم؟ یا شاید اونقدر سریع کار کردم پیش خودش فکر نمی کنه این ادم هم در طول شیفت کاریش نیاز به یه چیکه اب داره؟ گاهی اونقدر تشنه میشم ( گرسنگی که بماند) اب دهن برا تر کردن لب هام کم میارم. همه کارهامم نصف نیمه اس چون هنوز تموم نشده سه تا کار جدید بهم میده. با ذوق دوییدم خونه مامانم برا دیدن برادرزاده ولی اونقدر خسته ام که چشمام باز نمیشه. بی خوابی دیشبم کم بی تقصیر نیست.😴 هفته قبل که با مامان از مزرعه اسفناج تازه خریده بودیم ، سر اسفناج ها رو براش جدا کردم و گفتم برام ته چین بپزه. فردا ناهار بپزه برام عالی میشه😋 یه ظرف بزرگ بستنی شکلاتی خریدم و با دخترک نصفشو خوردیم .امان از دست کلیپ های گول زنک که هوس انداخت منو. حالا باید قیافه اویزونمو موقع وزن کشی دید🫣 [ پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 16:48 ] [ گلی ]
[ ]
شب شده ، درگیر حس های متناقض و متفاوتم. همین الان دخترک داره انیمیشن درون و بیرون نگاه می کنه و حتی برای من هم اموزنده است. یاد میده حتی حس خشم یا غم هم برای ما مفیدن. سعی کردم مثل یکی از وبلاگایی که می خونم از اشپزی لذت ببرم ، برای مدت کوتاه موفق بودم اگر بتونم این حس گسترش بدم عالی میشه ، در حال حاضر برام کار عذاب آوریه هیچ وقت اشپزخونه رو دوست نداشتم. اگه متاهل نبودم هر روز غذاهای دم دستی می خوردم به نظرم همینکه شکم پر بشه کافیه و عاشق ترکیب سیب زمینی سرخ شده و تخم مرغم و تصور گوجه در حال تفت خوردن هم برام قشنگه فعلا باید ناشتا باشم برا ازمایش صبح و همین که فکر می کنم نباید غذا بخورم دارم از گشنگی غش می کنم در حالی که تا خرخره ماکارانی خوردم و دارم مانورهای شرایط اضطراری برای زنده موندن تا صبح تو ذهنم مرور می کنم. ادامه مطلب [ دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 20:28 ] [ گلی ]
[ ]
نزدیک محل غروب ، یعنی درست روبروی پنجره ، همنشینی زیبای ماه شب چهارده و ستاره های درخشان دورش منو به خودش مجذوب کرد. هنوز خوابم میاد و برای اولین بار دخترک هم همینطور . با هر بار صدا زدن ، پنج دقیقه وقت اضافه طلب می کنه. دیروز بعنوان تازه عمه و خواهرزاده حسابی به نی نی خدمت رسانی کردیم و همین الان دلم براش تنگه. بعد از چند روز خواب قیلوله ، دیشب تو بغلم حسابی چشماش باز بود و دلبری می کرد. از پس زردی با شجاعت براومد و خیلی زود در حال بهبودیه . داداشم دیروز مجبور شد دخترکشو تنها بزاره و بره مغازه و صبح به هممون گفت امروز هر کی بیاد هیچ هزینه ای ازش نمی گیرم و ده نفر مشتری داشت ، شب با خنده می گفت فکر نمی کردم نیت خالصانه ام باعث بشه دخترم دیرتر ببینم. هنوز درگیر جدول ضربم و حس می کنم از طرف دخترک ناک اوت شدم. تا ۸ یاد گرفته ولی تمرین نمی کنه. خوابم میاد ، برنج آماده شده و چایی در حال قل قل کردنه و گنجشکی در دلم هوس پرواز دارد ... [ یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ ] [ 6:48 ] [ گلی ]
[ ]
هفته قبل قصد خریدن کلاه پیاده روی برای تولد داداشم داشتم ، گفتم با یه تیر دو نشون بزنم و به بهونه سلیقه خوب همسر ، با خودم بردمش مغازه تا هدیه روز مرد خودش انتخاب کنه ولی بگو مگه تو نمی شناسیش دختر؟ کلاه تبدیل شد به ست کاپشن و شلوار مخصوص موتور سواری و به زور راضیش کردم برا خودش کوله جدید برای استخر بخره که تبدیل شد به کیف کمری برای موتور سواری . وقت حساب کتاب که شد، من که قیمت کاپشن و شلوار دیده بودم خودمو زدم به کوچه علی چپ و توجهم به دکور جذاب و بی ربطش به خودم جلب شد تا کارتو بکشه . خدا منو ببخشه ولی تقصیر خودشه من قصدم خرید کلاه بود بودجه ام به بقیه اش نمی رسید🫣 با پرویی تمام کیفم انداختم گردن خودش، هدیه روز مرد با کارت خودش خریده شد😅شما امسال چطور پیش بردی؟ لو بده جانم😁 + روز مرد به همه مردان سرزمینم که هر روز هزار چالش پشت سر می گذارن تا روزی حلال کسب کنن مبارک [ جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 18:42 ] [ گلی ]
[ ]
عمه شدم. خیلی عجله ای و هول هولی خانوم خانوما وارد زندگیمون شد . فنچ خانواده ، پسته کوچولو بدنیا اومد . تو اولین عکس عمرش خیلی بد اخلاق و ماتیک زده و اعصاب خط خطی به نظر می رسه ، انگار نه انگار که خودش این ساعت برای به دنیا اومدن انتخاب کرده و مامان باباشو بی خواب کرده . یه ``چقدر سر و صدا می کنین `` خاصی تو قیافه اش بود . تو دلم یه حس بی قراری و قیری بیری رفتنی هست که نمی تونم تا فردا صبر کنم برای دیدنش . البته خوب موقعی بدنیا اومد ، شنبه هم که تعطیله و من حسابی می تونم ببینمش. اوخودا عمه شدم 🥹 اول از همه شکر خدای متعال بابت مادر و بچه سالم و سپس تبریک به داداشم ، تبریک زن داداشم ، تبریک به مامانم و مامانش زن داداشم ، تبریک به بابام و پدر زن داداشم و سر آخر تبریک بزرگ تر و باحال تر و شیرین و قند عسل به خودم 🎊 خیلی حس خوبیه ، می تونی خوشحالیمو حس کنی؟ انگاری یه بالن گلبرگ صورتی ریختن روی سرم [ پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 3:44 ] [ گلی ]
[ ]
یکی از لحظات قشنگ زندگی وقتیه که کنار دوستات می گذره. به سن من که می رسی دایره دوستات محدودتر و دوستی ها عمیق تر میشه. حلقه سه نفرمون دوباره به خاطر تولد کنار هم جمع شد. کلا سه بار در سال ممکنه همو ببینم اونم به مناسبت تولد. کافه دراندشت و خوشگلی بود با کلی درخت و کاکتوس گنده کنارت، تو فضای سربسته. آسمون امروز بعد از بارندگی هزار رنگ داشت. سرد و یخ یخی و خوشگل. انگار پاییز به تازگی شروع شده . دلم نشستن روبروی دیوارهای شیشه ای با منظره درختهای رنگی و آسمون پنبه ای و بارون یکدست می خواد در حالی که بوی نرگس زیر دماغته و با بخار چایی دستات گرم کردی. من این زندگی رو دوست دارم ، دوستایی که حتی وقت حرف زدن تلفنی نداریم ولی دلمون برای هم می تپه ، بچه هامون ، عشقامون، خانواده هامون و این آسمون رنگی. خدایا شکرت نگم چیکار کنم؟ +کل عکسای تولد امروز یه تنه خراب کردم. تقصیر خودشونه ، می خواستن منو نخندونن. کلا گردن گیرم خرابه😁 [ سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ ] [ 19:6 ] [ گلی ]
[ ]
یه اتفاق خنده داری تو ذهنمه ولی می ترسم خوب ننویسمش و نخندین ضایع شم. تصمیم گرفتم نگمش.🙄 عوضش همگی به دلار فکر کنیم گریه امون بگیره. بزارید یه چیزی مثل پیاز بیارم اشکمون در بیاد. لنکروز مدل ۲۰۱۳ شده بیست و خورده ای میلیارد 🥲. چیه ؟ فکرت درگیر اون خورده ای هست که ننوشتم؟ چرا قیمت دقیق ندادم؟ اخه دقیق یادم نیست، بعدشم مگه اون بیست تومن داری که درگیر رقم دقیق خورده ایش هستی؟ حالا من با کلیپ های اینستای لنکروزی چه کنم؟ با اون آهنگ مخصوص لنکروز چه کنم؟ می خوامش🥲 [ دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ ] [ 17:54 ] [ گلی ]
[ ]
یعنی انقدی بگم از چند صد ترا حافظه از دست رفته ام که باورتون بشه به فنا رفتم. کتونیمو پیدا نکردم. عوضش یه کفش کتونی مشکی با زیره سفید دیدم. گفتم حتما شاگرد خصوصیای طبقه بالایی اشتباه پوشیدنش ، با خجالت زنگ زدم بنده خدا با همه شاگرداش تماس گرفت که شاید بفهمه کی بی حواسی کرده. دیدم کفشم پیدا نشد شنبه با اکراه و مجبوری کفش کتونی مشکی رو پوشیدم وقتی رفت تو پام فهمیدم کفش خودمه🤦 تازه از من اصرار که کفش من کنارش علامت نایک داشت ، الان فهمیدم اصلا نایک چیه نوشته بود زارا. علامتم نداشته . خودمو لو ندادم . آبروم بر فنا رفت 🥴 یه نشونه از خودتون بهم بدید اگه فراموشتون کردم شما رو با چه نشانی به خاطر بیارم؟( شیفت دیلیت نشم صلوات) [ یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ ] [ 17:24 ] [ گلی ]
[ ]
استاد غذاهای سوخته ام. گوجه ،سیب زمینی ، برنج ، اخ اخ نگو از پیاز که شیش ساعت با حوصله رنده می کنم و بالا سرش می ایستم و شعله کم ولی یهو می دونی چی میشه ؟ یاد یه کار دیگه میفتم و می رم که میرم . بخوای یکی از اعضای خانواده ما بشی باید بهش عادت کنی. همین الان کدوها رو سوزوندم. جنگل که بودیم دخترک کباب یونانی که داییش درست کرد نخورد چون سفیدی رنگ چربی هاش معلوم بود . برگشت به دایی و زنداییش گفت من اینو نمی خورم باید مثل کباب یونانی که مامانم درست می کنه سوخته باشه🤦 هر جور که به حرفش نگاه می کنم نمی تونم تعریف به حساب بیارمش. می تونم؟ ادامه مطلب [ شنبه ششم دی ۱۴۰۴ ] [ 19:6 ] [ گلی ]
[ ]
نوشته امروزم بیشتر جنبه یادگاری داره. هفته ها بود که می خواستم جمعه برم بازار و خرید مورد نظرم انجام بدم ، یه بار مریض شدم ، یه بار ادامه مریض شدنم ، یه بار سست شدم و رفتم جنگل ، یه بار بارون زد ، یه بار تنبلی کردم و ... تااااا بالاخره امروز دست مامان و دخترک گرفتم و رفتیم خرید و تقریبا هر چی لازم بود خریدم. خیالم راحت شد. خریدای خوشگلی هستن البته پول خوشگلی هم پاش رفت که نصفشو مامان پرداخت کرد. چرا ؟ چون باز بابا براش کارتشو شارژ کرد و ایشون دلش نمیاد برای خودش خرج کنه . ( از دست مامانا) انگار قسمت بود که تا الان طول بکشه وگرنه من چجوری می تونستم بدون کمک این همه وسیله حمل کنم؟ فازم چی بود؟ دیگه باید صبر کنم تا وقتش برسه و ازشون استفاده کنم. بمونه به یادگار برای بعدها😉 بهترین چیزی که تا الان خریدی چی بوده؟ [ جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ ] [ 15:15 ] [ گلی ]
[ ]
بعنوان یه وبلاگی باکلاس که امشب قراره سومین شب یلدا رو در کنار خانواده اش همراه با تولد دیرهنگامِ بعد از چند روزِ برادرش جشن بگیره و تا به امروز یه دونه عکس از درختای کریمس تو مغازه باکلاس ها هم نداره و بعید می دونم اصلا از کنارشونم رد شده باشه ، کریسمس به همتون تبریک می گم🎄🎁🪩 با کلاس تر اینکه آسمون الان قرمزه و داره بارون میاد، دلتون آب ، دوغ ، لواشک ، اصلا هر چیزی که دلتون بلرزونه😁 با کلاس تر که شدم میام سال نو چینی رو هم بهتون تبریک می گم ولی الان فقط تنها اطلاعاتی که ازش دارم اینه که چند تا استیکر ازشون تو کیبردم دارم که هرکار کردم تاحالا نتونستم ازشون استفاده کنم. شما چی داری که بهم فخر بفروشی؟ بیا بهم فخر بفروشیم، انقده حال میده که نگو😁 شب ارزوها هم برام ارزو کنید صد میلیاردم زودتر بدستم برسه که یه رفیق میلیاردر وبلاگی داشته باشید و باکلاس تر تر بشید😂 [ پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ ] [ 15:57 ] [ گلی ]
[ ]
چقدر امروز همه چی بوی گل نرگس میده . هیچ گلی در کار نیست ولی بوی خوبش هست . امروز به یکی از لذتهای دنیوی رسیدم . خرید اینترنتیم بدستم رسید . دوس دارم زودتر برم خونه ببینمش . یکی دیگه از لذتهای دنیا هم خرج کردن حقوقه . البته اگه حقوقت ته نداشته باشه بهتره ولی فعلا به همین بسنده می کنم تا صد میلیاردم بدستم برسه. روال اداری فقط تو ایران کند نیستا ، عالم بالا هم انگاری همچنانن . کی تاحالا درخواست وام صد میلیاردی کردم . هنوز هیچ فرشته ای تاییدش نکرده :/ یه لیست خرید بلند و بالا دارم از ضروری و غیر ضروری ، همشم دلم می خواد بخرم . یه مشکل کوچولو فقط هست . کوچولو قد یه مورچه . بودجه کفاف نمی ده [ چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ ] [ 12:34 ] [ گلی ]
[ ]
شب یلدای منحصر به فرد دیشب با پهن کردن یه پارچه بزرگ وسط حال شروع شد . روشم یه پارچه ساتن قرمز گذاشتیم و شمع قرمز و خوردنیا رو چیدیم . به دخترک گفتم امشب هر جور دوست داشتی غذا بخور . پوست تخمه و ریش ریشای پشمک هرجا ریخت فدا سرت. امشب بریز و بپاشه . کیکقسمت سخت ماجرا اونجایی بود که تا رسیدن اقای همسر باید جلو ناخنک زدنشو می گرفتم. کیک نپختم ، اصلا جا نداشتیم بخوریم. همسر یه معجون از دون انار و لواشک و نمک و رب انار درست کرد که حتی الانم که می نویسم یه چشمم از ترشیش بسته اس. فیلم مرد عینکی گذاشتیم و سه تایی هی خوراکی خوردیم و خندیدیم وقتی ترکیدیم سه تایی زیر پتو ردیفی تو بغل هم دراز کشیدیم و بقیه فیلم دیدیم . دخترک فال حافظ گرفت ولی ازش سر در نیاورد دلش می خواست جناب حافظ مستقیم بیاد بهش بگه مامانش بالاخره براش پیانو می خره یا نه . دخترک خودش اعتراف کرد ولی اقای همسر مجبور کردم که بگه امسال از همه شب یلداها بیشتر خوش گذشت. خیلی خوش گذشت چون سه تایی با هم وقت گذروندیم . به شما هم خوش گذشت ؟ نقطه قوت و ضعف امسال چی بود؟ [ دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ ] [ 16:0 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |