|
گلی |
جایی نزدیک زباله ها خوابیده بود ، یه لحاف نازک کثیف هم تا روی سرش کشیده شده بود. معلوم نبود زنده است یا خدای نکرده ... . خیلی دیرم نشده بود ولی حوصله ام نمیشد دنبال مغازه بگردم تا اینکه یکی جلوم سبز شد . با دل و منطقم کشمکش داشتم اخه حتی یه قدم خارج از برنامه برداشتن برام مثل بلند کردن تخته سنگ رستمه ولی خودمو مجاب کردم و یه ساندویچ خریدم براش و یواشکی گذاشتم کنارش و رفتم. هر وقت کارتن خواب میبینم می ترسم یهو از چرت بیدار شه و دستمو بگیره. نیتم این بود روز پنج شنبه به بابابزرگ برسه. دیروز سوار تاکسی شدم و پیرزنی هم مسیرم شد. داشتم از تقلا برای نشستن ، بعد راه رفتن طولانی نفس نفس می زدم که مکالمشو با راننده شنیدم. از شهر دیگه ای اومده بود و دنبال مطب دکتر خاصی می گشت. از منم پرسید ولی بلد نبودم. الله بختکی گفتم بزار تو اینترنت بزنم بهت بگم. دیدم ادرسش اشتباست و اگر همونجا که خودش می گفت پیاده می شد تو شهر غریب حیرون می گشت. ادرس به راننده گفتم ،محض احتیاط یه زنگم به مطب زدم تا از جاشون مطمئن شم و موقع پیاده شدن ، خانوم سپردم به راننده . راننده انگار تازه متوجه شده باشه گفت خیالتون راحت حواسم بهشون هست و من رفتم. رفتم و یادم افتاد خیلی وقته کار خوب و مفید انجام ندادم. به قصد پیدا کردن سوژه برای کار خیر صبح از خونه قدم بیرون نذاشتم و چه شیرین بود برام حسش. اینجوری بود که امروز اون کارتن خوابه منو مجاب کرد دنبال مغازه بگردم. خدا هم نذاشت دو روز از انداختن کار خوبم تو دجله بگذره ، دو روزه تو تور راننده های خوب و بامعرفت میفتم. تو دست اندازها اروم می رن. منو تا مقصد مورد نظرم می رسونن و حتی صندلی جلو خالی میشه تا من با این شکم گنده مجبور نشم برای کرایه به جلو خم شم . شکرت خدا که تو خیابونم دَهی باز . [ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 16:2 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |