|
گلی |
اگر رو مبل روبروی در شیشه ای ِ دودی نشسته باشی ، دیدن شاخ و برگ درختها که تو باد خم میشن ، بهت حس پاییز میده. فکر می کنی بیرون هوا سرد و خنکه. یه لیوان شیر گرم محلی از دامداری روستا اومده، تو دستم گرفتم و رفتم رو تراس. گرمی تابستون اونجا به چشمم اومد که جنب و جوش زنبورها رو دیدم و زردی رنگ علف های باغ پدربزرگ چشمامو زد و مجبور شدم جمعشون کنم . از این زاویه می تونم آسمون دو شهر دیگه رو هم ببینم ، شهر سمت راستی ، نسبت به شهر سمت چپی که به دریا هم نزدیک تره ، ابرهای کمتری داره. باد ملایمی که درختها رو به هم می پیچید، داره اون ها رو با خودش می بره . اگر صدای کمپرسور کولر فاکتور بگیرم ، تو سکوت امروز فقط صدای بال زدن حشرات و بهم خوردن شاخ و برگ ها و گه گداری پرنده ها شنیده میشه راستی دیشب بالاخره خواب پدربزرگ دیدم ، با گریه ، محکم بغلش کردم، بهش گفتم خیلی زیاد دلم براش تنگ شده . می خندید. [ جمعه سی و یکم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 10:14 ] [ گلی ]
[ ]
فصل نازنین و قشنگم ، فصل خنک با میوه های ترش و برگای رنگی رنگیش و بازتاب نورها از کف خیابونای بارون خورده در حال رسیدنه. اونقدری که دنبال میوه ترش مزه بودم ، بعد از تموم کردن تمشک های یخچال خونه بابام ، یهو مثل معجزه یادم افتاد که هفته پیش اولین نارنگی باغ چیدن . مثل ایکیوسان از اون بشکن های حل مشکل زدم و در کشری از ثانیه برام از باغ، نارنگیِ تازهِ ترشِ سبز چیدن🤤 ترکیب سمِ سوپ پر از ابلیمو و هندوانه و خربزه و چایی و تمشک و نارنگی چه می شود؟!🤦 [ پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ ] [ 18:52 ] [ گلی ]
[ ]
راستش تا همین یک هفته پیش فکر نمی کردم دست و دلم به نوشتن وبلاگم نره . حتی نمی خوام نگاش کنم . من که هر روز چندین بار می نوشتم و پاک می کردم الان حتی رغبت نمی کنم ببینمش . من گلی ام ممکنه دو روز دیگه خلاف حرفم ثابت شه ولی الان در حال حاضر انگیزه ای برای نوشتن نیست . حتی دلم نمیخواد انگیزه پیدا کنم که بنویسم . همینقدر یهویی ، همینقدر بی منظور ، همینقدر بی عاطفه دیگه علاقه ای به سرزمینم ندارم .
[ پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ ] [ 11:12 ] [ گلی ]
[ ]
مثل بچه کوچولوهایی که به جای شربت ادم بزرگا بهشون لیموناد میدن ، برا خودم شیرکاکائو بدون شکر درست کردم و پاشدم یه نگاه به قوارم انداختم. گوشیم تو دستم بود ، یه نگاه به پیامی که می گه دیگه نباید بری سرکار ، ذهنم خبیثانه گفت: اون که تو نمی بینه . پس براش زبون دراوردم و گگگگگ . پاشدم آهنگ قری گذاشتم و رقصان و چرخان ، شیرکاکائومُ سر کشیدم و جارو رو برداشتم ، یه پا رو پشتی مبل ، یه پا تو هوا برای حفظ تعادل ، تار عنکبوت برداشتم و پریدم پایین. به درک هر چی شد کیه که به من بگه چیکار کنم چیکار نکنم؟ اینجا رئیس منم +اومدم خونه ناهار بخورم ، دیدم مورچه ها قبل من خوردنش . منم گرسنه . حشره کش گرفتم و دِرررررررر همه خونه رو سم پاشی کردم اونا باشن که بفهمن غذای یه زن گرسنه رو نباید بخورن [ دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 16:2 ] [ گلی ]
[ ]
امروز حسابی سردمه ، میزمو ترک می کنم و به هوای ابیاری به گلها ، از فضاخارج میشم تا از گرمای محیط بیرون استفاده کنم که صدای بارون ناخونده نظرمو به خودش جلب می کنه. لحظاتی فارغ از کار ، چشم به آسمون می دوزم و به صداش گوش میسپرم . کبوترا رو شیروونی خطی نشستن و از این لحظه لذت می برن . +وقتی گوشه پرده تو دستته و داری به منظره درخت انگور خونه روبرویی نگاه می کنی چه فکرایی که به سرت نمی زنه +برای مدتی شاید سرم شلوغ باشه نتونم به وبلاگهاتون سر بزنم. احتمالا میام می نویسم تا ذهنم خالی شه ولی نتونم بخونمتون و مدت زیادی تو فضای نت بمونم. پیشاپیش ازتون پوزش می طلبم🙏 [ شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 10:12 ] [ گلی ]
[ ]
از عجایب این دریا اینه یهو می تونی کلی تو آب پیش بری و آب به زانوهات هم نرسه . پنجاه متری تو اب پیش رفتم و دخترم بزرگترین صدف های که تا به حال دیده بود ، رو پیدا کرد. ماسه های نرم زیر پاهام حرکت می کردن و منم نه به ژرفای دریا ، به انعکاس نور موج ها روی ماسه ، زیر اب نگاه می کردم و دنبال صدف می گشتم. اولین بار که چهارتایی رفتیم دریا + کلی نشونه بهشون دادیم ، حتی با چت جی پی تی برای مامان فال قهوه گرفتیم و بهشون گفت ولی کسی به من فکر نکرد . روزی که بهشون بگم ، قیافه هاشون دیدن داره. مدام باید بگم یادتون فلان روز فلان شد؟ شوهرم بگه یادته اون جمعه داشت تنهایی ظرف می شست گفتم چرا تنهاست اونم که مثل توعه . به جاریم بگم یادته اون شب نرفتم تو مطبخ ؟ یه عالمه یادته یادته . الان گفتنش چه فایده جز اینکه تلفن بگیرن دستشون و به هم در موردم بگن تاثیری در من داره ؟ [ جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 18:15 ] [ گلی ]
[ ]
می خواین بدونین شمالی ها تو دورهمی ها و مهمونیاشون در مورد چی صحبت می کنن؟ فرقی نمی کنه شغلشون چی باشه ، اکثر بزرگترا یه تیکه زمین کشاورزی دارن ، مثلا این موقع سال وقتی به هم می رسن صحبت از زمان درو و جستجو در مورد شالیکوبی خوبه که وَرمِز و دَلَک ( بذر علف های هرز) از برنج جدا کنه و نیم دونه کمی داشته باشه ، یا یه مشت از محصولشونو برای نمونه و کارشناسی به هم نشون می دن و هر کسی در موردش نظر میده . پاییز صحبت دلال خوب برای فروش مرکبات و زمانیه که کارگر گرفتن برای چیدن مرکبات و اینکه چند معامله کردن و چند تن بار فروختن و چند نیسان و چند کامیون بار محصول داشتن. یکم بعدش تو بهار صحبت چک دائم اب و هوا برای زمان مناسب سم پاشی تا یه وقت بعد سم پاشی بارون نگیره و چیدن هلو و بازم زمان رزرو کمباین برای درو گندم و اینکه کِی لوبیا روغنیا رو باید بردارن و خزانه کنن برای برنجشون و خزانه کی بهتره و کی نوبت آب روستاشون میشه که زمینا پر اب بشه برای نشا برنج یا کی زمین مرکباتشون روتوری بزنن . این وسط مسطا هم زنان با هم در مورد اینکه سبزی یا سیب زمینی و پیاز و هندونه و کدو و سیر و بادمجون و... تو چه زمانی کاشته بشه بهتره و با محصولشون چیکار می کنن با ماهایی هم که چیزی نمی کاریم اینجوری سر صحبت باز می کنن : خوب الان مامان و بابات دارن چیکار می کنن و همون سوالای بالایی از ما می پرسن شهر شما گل صحبت از چیه؟ [ پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 21:21 ] [ گلی ]
[ ]
اینطور که مشخصه دیشب بارون باریده. من که از ده شب خوابیدم و در عالم بیهوشی چیزی نشنیدم ولی روی زمین نشونه هاش هست. بازم همه جا تعطیل شده و میشه ناراحتی رو تو چشمای کاسبای شغل ازاد دید ، حتی تاکسی هایی که برای یه لقمه نون اومدن تو خیابونای خلوت . هوا بس دلچسب بود، جوری که اروم اروم قدم برداشتم تا از ذره ذره این هوا لذت ببرم . +خوب از بیکاری چیکار کنیم ؟ آهان . مخ چت جی پی تی کار بگیریم😁 [ چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 9:45 ] [ گلی ]
[ ]
آق رییس با تی شرت آستین کوتاه وارد می شود و این نشونه خوبیه ، با توجه به تعطیلات پیش رو دور از انتظار نبود که بخواد بره مسافرت. بعله من فردا رییس ندارم😸 ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 9:26 ] [ گلی ]
[ ]
همچنان که یک چشمم به ساعت بود و نگران دقایقی که به ساعت شروع کارم نزدیک میشد ، به پنجره پشت سر خانم متصدی نگاه می کردم . شاخه و برگ درخت ها به چپ و راست خم میشدن و تاریکی هوا و خنکی باد کولر حس غروب های زمستون بهم می داد . کارم تموم شده نشده با سرعت اومدم بیرون تا سر وقت به محل کارم برسم . آسمون پوشیده از ابرهای خاکستری و باد خنک در حال وزیدن بود . دلم می خواست تافت می زدم به این شبه هوای پاییزی . خدایا این هوا جای شکر نداره؟ [ دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 8:28 ] [ گلی ]
[ ]
همینکه تو لابی بایستم می تونم بفهمم هوای امروز چقدر خنک تر از روزهای قبلش شده . نه در حد یخبندان ولی قابل تحمل شده. دیروز شرجی هوا هشتاد و خورده ای درصد بود ،انگاری داشتیم تو سونا بخار نفس می کشیدیم ولی امروز ابرای پفکی پفکی برامون باد خنک تری آوردن ولی من دلم خواب می خواد . بدون اینکه دردی حس کنم ، یه کله بخوابم تا غروب . خیال خامیه ، خودم می دونم ولی ارزو بر جوانان عیب نیس. دوباره فیلم کره ای میبینم ، زندگیم کی دراما شده 😄داشتم با مشتری حرف می زدم ، زل زده بود به چشمام( جزییات صحبتهام زیاد بود ،داشت با تمرکز می شنید) دیدم ادامه روند برام سخته ، چشمم و گردوندم بیرون از پنجره تا ادامه حرفمو بگم. میون زمین و آسمون پر پرنده ای توی نور می درخشید و با باد می رقصید . اگه فیلم کره ای بود الان یه اتفاقی میفتاد😂مثلا یه دریچه وا میشد می رفتم چوسان قدیم [ یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 12:19 ] [ گلی ]
[ ]
صبح امروزم رو با بشکن های ریز شروع کردم ، آهنگ های نوستالژی زمزمه کردم و همزمان با آشپزی از دیدن خونه تمیزم لذت بردم . روز قشنگیه ، ابرهای باران زای سیاه ، نه از بالای سرم ولی از جنوب شهرم در حال گذرن . رنگها متفاوت دیده می شن و من نمی تونم خودمو میون جنگلی بارونی تصور نکنم. با دیدن چنین تصویری یاد ذکر الحمدالله میفتم و زیر لب تکرارش می کنم. [ شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 9:17 ] [ گلی ]
[ ]
مثل بچه خوبا ، لامپا رو خاموش کردم و کولر قطع کردم و پریزا رو کشیدم و دست به سینه ، بله چشم قربان گویان ، منتظر نشستم که اقا برقی بیاد ، برقشو ببره . با سه دقیقه تاخیر اومد و بردش حرفای بد بد نمی زنم بهش چون نمی دونم افتاب از کدوم ورکی طلوع کرده که اق رییس دلش سوخت گفت امروز زودتر برم خونه😁 [ پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 11:6 ] [ گلی ]
[ ]
امروز ادارات مازندران تعطیله . کاش می تونستم یه عکس قبل و بعد از خروج خونه براتون بگیرم . به نظرتون خونه ای که تحویل شوهر و بچه ام دادم چقدر شبیه عکسای هیروشیما و ناکازاکی بعد از انفجار هسته ای میشه؟ [ چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 8:41 ] [ گلی ]
[ ]
حال و هوای رویایی دارم ، تو رویام کفشامو از پاهام درآوردم و رو شن های نرم لب ساحل قدم می زنم. ساحل خیال من خلوتِ و کسی جز من نیست. به سمت نور ، جایی که خورشید نه در حال طلوعه و نه غروب ، حرکت می کنم و باد مخالف موهامو با خودش می بره. به مسیر بازتاب نور ، روی موج ها نگاه می کنم و تموم تمرکزم روی صدای موج و حرکت دونه های شن ، زیر پاهامه. لحظه ای می ایستم ، وارد آب میشم. تا جایی که قوزک پاهام با دریا تماس پیدا کنه . به کف های موج نگاه می کنم و به چیزی فکر نمی کنم . دیگه شب شده . اولین سوسو ، از سمت سیاره ناهید و کم کم ستاره ها چشمک می زنن . حالا نوبت ماه شده . دیگه وقت برگشتنه ، دریا موهامو بهم ریخته . وقتی تصمیم به رفتن می گیرم ، گرمی دستی رو توی دستهام حس می کنم . نریم. الان نریم . کمی دوتایی به ستاره ها نگاه کنیم. ( آهنگ شب دریا ، رویاییم کرد) [ سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 8:28 ] [ گلی ]
[ ]
بعد از قرنی و اندی گفتم دخترک رو سورپرایز کنم. جلد پنجم انگاری آب شده رفته زیر زمین بدجوری خورد تو ذوقم . مطمئنم خیلی خوشحال میشد ولی من که ناامید نمیشم🙂 مجموعه کتاب های شاهزاده سیاه پوش توصیه می کنم😉 [ دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 8:21 ] [ گلی ]
[ ]
به محض خروج از خونه ، ابرای بالای سرمو که دیدم و نسیم خنکی که خورد به صورتم ، گفتم ای ول بالاخره روز خنکمون رسید . هنوز لبخندم محو نشده بود که خورشید خانم از پشت ابرها گفت : دالی خورشید نگفت و شیطون گفت . انقدر عرق کردم که نیم کیلو از اب بدنم خشک شد [ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 7:58 ] [ گلی ]
[ ]
تو تاریک روشنی سحر ، وسط اتاق ایستادم . چشمم خورد به چرخ خیاطی ، سرشار از حس ذوق دوخت و دوز شدم کمی اونطرف تر ، سنتور بود. حسش اومد خودم شروع کنم به تمرین و یادبگیرم پادری چشمک زد ، چه خوبه امروز بشورمش وای آخ جون ، چقده امروز می تونم سرگرم باشم. یهویی یادم افتاد ، برنامه بعدازظهر دربست در اختیار دخترکه😐 ذوق شما هم امروز نجوشیده کور شد؟ [ شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 8:50 ] [ گلی ]
[ ]
چشمامو با صدای مادربزرگ باز کردم ، با ذوق از این می گفت که از پسرش خواسته بیارتش پیشمون . اونقدر خوشحال بود که میشد ستاره های تو چشماشو چید . مامان و بابا که برای سرکشی به باغ رفتن ، پیشنهاد رفتن به پارکُ به مادربزرگ گفتم . هوا گرم بود پس با تردید قبول کرد و باهام اومد.چند سال مراقبت از پدربزرگ باعث شده نتونه برای تفریح جایی بره ولی برای من که راننده نیستم ، پارک بهترین گزینه اس. اسکیت دخترک و به همراه انجیر باغ پدربزرگ و کمی تنقلات برداشتیم و سه تایی راهی شدیم. مرداد انجیرپزونِ و فقط میشه زیر سایه درختها نشست . باد گرم رو صورتمون و دخترکی که مدام صدام می زد ، اجازه نداد زیاد بمونیم ولی مادربزرگ خوشحال بود . [ جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 11:13 ] [ گلی ]
[ ]
هنوز کنسرت طلیسچی نرفتم اونوقت دارم به این فکر میکنم که اگه کنسرت معین می رفتم چه خوب میشد. بشین بابا سرجات .دیوونه ام کردی . صد بار طلیسچی اومد شهرت ، نرفتی ، حالا برا من هوس کنسرت معین کرده 🤨معین میگه : راستی چی شد؟ چجوری شد؟ اینجوری عاشقت شدم ؟ راستی میدونین چرا وسط تابستون ، ادل هفتم و هشتم مرداد هوا ابری شد؟ چون بارش شهابی داشتیم .همش همینه موقع اتفاقات آسمونی ابری میشه😭 [ پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 8:13 ] [ گلی ]
[ ]
چند روزیه تلفن های محل کار قطع شده و من یکی از خطوط دایوت کردم رو گوشیم. لحظاتی قبل از پایان دیروز با خودم گفتم : چه جالب امروز اصلا تلفن زنگ نخورد( کاش نمی گفتم، من نگفتم و شیطون گفت ) از ساعت شش و نیم صبح یه از خدا بی خبری شروع کرد به زنگ زدن ، شانسی که اوردم قبلش بیدار شده بودم ، مثل شیردریایی که تازه از شکار پنگوئن برگشته ، شیرجه زدم سمتش تا قبل از اینکه زنگ تلفن جنگ جهانی سوم شروع کنه و همسر و بچه از خواب بیدار شن ، خفش کنم. گذاشتمش رو حالت پرواز تا ساعت ده دقیقه به هفت ، گفتم مدیتیشن ارامش انجام بدم ، وسط موسیقی مدیتیشن و صحبت های راوی ،هی زنگ هی زنگ . من شده بودم این شکلی🥴موهای سرمو می خواستم بکنم. اونجا بود که فهمیدم مدیتیشنای صبحگاهیم نه تنها تاثیری رو اخلاقم نذاشته ، الکی وقتمو تلف می کنه . گوشیو گذاشتمش رو پرواز و بی خیال همه چی شدم.خر ما از کره گی وقت این سوسول بازیا رو نداشت + صبح موقع رفتن به محل کارم ، دمای هوا۲۷ درجه ،همراه با نسیم ملایم ولی حس واقعی دما ۳۲ درجه بود و همچنین کاملا ابری . نسبت به روزای قبل هوای خنک تری به حساب میومد ، اونوقت امروز مازندران تعطیل بود. عزیزان می خوام بهتون بگم شما دلیل واقعی این تعطیلیا رو به ما بگو، شاید تونستیم درکتون کنیم . خداییش دلایلتون یه خورده چیز نیست؟🤔 [ چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 13:59 ] [ گلی ]
[ ]
مثل اشپزهای ژاپنی که هنر اشپزی رو با هنرهای رزمی و سامورایی قاطی می کنن ، یه اتیش مهیبی به پا کردم تو اشپزخونه که نگو.یهو گر گرفت تا هود نه اینکه فک کنی هنرمندم ها . نه روغن ریخته شد رو آتیش😁😅 [ سه شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 8:57 ] [ گلی ]
[ ]
تو وبلاگ دوستان یه خاطره از ضایع شدن نوشته بود ، یاد خاطره خودم افتادم :) چند وقت پیش رفته بودیم همون ساحلی که پر از مار بود... یادتونه؟ همونجا که آدم با احتیاط کفششم چک میکرد که نکنه مهمون توش خوابیده باشه! ماشینمون رو زیر سایه یه درخت پارک کرده بودیم. یه خانوادهی مسافر هم روی آلاچیق حصیر پهن کرده بودن و نشسته بودن دور هم، با یه قفس پرنده کنار دستشون. ما هم که با تیریپ خفن، عینک دودی، ژست باکلاس، قدمزنان بهشون نزدیک شدیم. من یه نگاه به پرنده تو قفس انداختم و برگشتم به همسرم گفتم: همینطور با دخترم، پشت ماشین، کنار اگزوز ایستاده بودیم، نگاه از پشت عینک به افق و مدل طور وار ، که با صدای استارت، یهو یه گربه از زیر ماشین، مثل تیر از چله، پرید بیرون! من یه سکتهی خفیف زدم و از جا شش هفت متری پریدم. حالا اون خانواده که گربه رو ندیده بودن، فکر کردن من از صدای ماشین خودم ترسیدم! منم هی زیر لب میگفتم: پیشته پیشته ( با صدای بلند) که اونا بدونن من از گربه ترسیدم😂 اصلا نتیجه می گیریم : باکلاسی به من نمیاد🤓 حالا شما بگو ، لو بده خودتو ، راحت باش ، تاحالا ضایع شدی یا نه؟ پیش خودمون و 207 نفر دیگه مثل یه راز باقی میمونه😁🙋 [ یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 12:42 ] [ گلی ]
[ ]
با کش و قوس، خودمو از بین بالشتها بیرون کشیدم… انگار از آوار زلزله نجات پیدا کرده بودم 😅 اینا غر نیستا! (واقعاً نیست 😁) سبک زندگی مه. تازه راستش رو بخواید، خودمم یهجورایی از این تندتند کار کردن و سوئیچزدن بین وظایف مختلف لذت میبرم. یه حس ابرقهرمان بودن میده (فقط بدون شنل و با یه پیاز نصفشده تو دست!) ادامه مطلب [ شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 9:26 ] [ گلی ]
[ ]
خوشحال کننده ترین خبر امسالم رو شنیدم و با اینکه در موردش یه حدس هایی زده بودم ولی باز هم از مدل بیانش سوپرایز شدم . همسرِ بچه ی پدر و مادرم بارداره ( تلاشمو کردم ک نگم عمه شدم😅) اونقدی هم قد کشیده جزقله ی`` عمه`` ، که عکس صورت فندقیشو تو سونو دیدم . فکر کنم اون لحظه از مرکز چشمام دو تا خورشید طلوع کرد بس که ذوق داشتم. پسته ی اگوپگور گاز زدنی🥰 ادامه مطلب [ جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 7:51 ] [ گلی ]
[ ]
جای خالی یه سطل زباله گوشهی خیابون، حالا پر شده از بوتهی کدو تنبل. کنار درختی پای جدول، بوتهی گوجهفرنگی قد کشیده. جالبتر اینکه یه آدم نیازمند شاید بتونه از محصول همین گیاهها چیزی برای خوردن پیدا کنه. گوجهفرنگی که دیگه نگو... من عاشق بوشم. همینطور بیسروصدا کنار خیابون سبز میشن، بینیاز از رسیدگی زیاد، بیمنت، بیحاشیه. همهی اینا منو برد به ظهرای حیاط خونهی مامان. اون موقعها که بچه بودم و موقع آبیاری گلها با شیلنگ، دستمو جلوی آب میگرفتم تا رنگینکمان درست کنم. چه ذوقی داشتم... یه گوشهی کوچیک از باغچه مال من بود. توش سبزی میکاشتم. یه بخش دیگهاش هم گل همیشهبهار کاشته بودم. اردیبهشت که میشد، مینشستم غنچهها رو میشمردم و تو دفترچهم یادداشت میکردم. حیاط خونهمون تو کل محله خاص بود. یهجور باغچهی افسانهای. هر کدوم از گلهای رز، حدود سیصد تا غنچه داشتن. گلهای کوکب، زنبق، گل ساعت... یادش بخیر... راستی، دیروز تعداد بازدید وبلاگ رسید به۲۰۷ تا! فکر کنم روز خوبی برای وبلاگخونی بود. من خودم کلی پست خوندم و از تنوع متنها واقعاً لذت بردم. ممنونم ازتون که پست مینویسید، که کلمههاتون باعث میشن لحظهای مکث کنیم، لبخند بزنیم، یا پرت بشیم وسط یه خاطرهی شیرین. [ چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 9:13 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |