گلی
 
قالب وبلاگ

لحظات سخت و نفس گیری بود . شرکت خیلی خیلی ساکت بود و میشد صدای قور شکم ها رو شنید . خدا دعای گلی رو بد متوجه شد و وقتی گلی دعا کرد رئیس از شرکت بره ، فقط برای چند دقیقه ای از اونجا رفت و بعدش سریع برگشت .

گلی ، سر خودکاری آدم فضایی رو بعد از مدتها دوباره پیدا کرد و گذاشتتش رو پرینتر تا بهتر ببینتش .

هیچ کاری هم برای انجام دادن نداره و برای همین همش به تنهایی بیسکوییتهای تو آبدارخونه فکر می کنه و خبری از اخم و تخم صبحش نیست چون به یکی کمک کرد که الکی پولش رو هدر نده و راه و چاه بهش یاد داد .

گلی غم دنیا رو بی خیال بهم بگو چه کنیم از دست رئیس تا فردا خلاص شیم

👶از قشنگیای امروز یه پسر بچه موفرفری بود که برای حرف زدن نیاز به مترجم داشت ، عاشقم شد . نمی تونست ازم دل بکنه🥰

[ شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ ] [ 11:21 ] [ گلی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
لینک های مفید
لینک های مفید