|
گلی |
بعد از سه سال مراقبت شبانه روزی ، امروز مجبور شدن ببرنش بیمارستان و من از این موضوع بشدت می ترسم . سه سال پیش که برای اولین بار زخم بستر شد و پرستار آوردیم گفت این بیماری کشنده نیست ، زجرتون میده، ببرینش بیمارستان تا بکشنش و راحتتون کنن . این حرف پرستار خنجر شده بود به قلبهامون ، پدرم هربار با یاداوری حرف پرستار اشک تو چشماش جمع میشد و بغض می کرد . پدر بزرگ برامون فراتر از عزیزه . با دستای خالی کلی زمین بایر آباد کرد ، وقتی خیلی کوچیک بود یتیم شد و زیر دست ارباب روستا بزرگ شد و ما آرامش این روزهامون ، ملک و املاکمون ، خاطرات خوبمون ، عشق و علاقمون به هم رو از پدربزرگ به ارث بردیم. پدربزرگ خوش پوش و خوش استایلی که عاشق مسافرت و دورهمی بود ، همیشه عطر می زد و یه شونه و چند تا شکلات تو جیب کتش داشت و هر وقت دلتنگ مامانم میشد یه چند تا قطره اشک گوشه چشماش اماده داشت . همیشه اول اسمم خانم می گذاشت و پایه و ستون خانوادمون بود . میگم بود چون الزایمر با مرگ فرقی نداره . فقط فراموشی نیست ، خیلی خیلی خیلی زجر اورتر از چیزیه که فکرش رو می کنید و اگر سرمایه دار نباشن یا فرزندان خوبی برای نگهداری نداشته باشن خیلی دووم نمیارن. پدربزرگ می دونم زندگی با این وضع برات سخته ولی خواهش می کنم دووم بیار و برگرد پیشمون . من خیلی دوست دارم [ شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ ] [ 19:3 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |