|
گلی |
اربعین، سالها قبل که گلی دخترکی دبستانی بود شور و هیجان عجیبی داشت. مادربزرگ هر سال یه دیگ بزرگ قده گلی نذر حلیم داشت ، حالا نذرش چی بود خدا می دونه . همه دخترها و پسرهاش به همراه نوه ها دور هم جمع میشدیم و تا خود صبح بازی می کردیم و می خندیدیم. گلی اون زمان حتی اندازه انگشتهای دستش هم ماهِ ساعت ده شب ندیده بود ولی اون شب با دخترخاله ها و پسرخاله ها تو حیاط سه گوش پشت خونه با تخته ای که به شاخه درخت تکیه داده بود سرسره بازی می کرد و با شعرهای من دراوردی با دخترخاله اش مشاعره می گذاشت و باتقلب برنده می شد و با گرگ بازی سر و کله همسایه ها رو می بردن. مامان هامون سعی می کردن با گفتن جمله معروفه (نخندین دهنتون کج میشه) متوقفمون کنن ولی موفق نمی شدن. دم دمای صبح با چشم غره های معروف مامان بزرگ ، قطاری تو اتاق پهلو به پهلوی هم می خوابیدیم و پنج صبح دوباره بیدار می شدیم تا ببینیم شب قبل حضرت زهرا رو حلیم چی برامون نوشته و شمع روشن می کردیم . مامان بزرگ که رفت نذرشم نهایت یکی دو سال بعدش ادامه پیدا کرد. تو هم از اربعین و نذری خاطره داری؟ + شاید فکر کنین دارم توهم می زنم ولی چندین باره پسرک هر وقت شیر یا بغل می خواد صدام می زنه مامان، بچه چهار ماهه [ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 18:6 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |