گلی
 
قالب وبلاگ

اربعین، سالها قبل که گلی دخترکی دبستانی بود شور و هیجان عجیبی داشت. مادربزرگ هر سال یه دیگ بزرگ قده گلی نذر حلیم داشت ، حالا نذرش چی بود خدا می دونه . همه دخترها و پسرهاش به همراه نوه ها دور هم جمع میشدیم و تا خود صبح بازی می کردیم و می خندیدیم. گلی اون زمان حتی اندازه انگشتهای دستش هم ماهِ ساعت ده شب ندیده بود ولی اون شب با دخترخاله ها و پسرخاله ها تو حیاط سه گوش پشت خونه با تخته ای که به شاخه درخت تکیه داده بود سرسره بازی می کرد و با شعرهای من دراوردی با دخترخاله اش مشاعره می گذاشت و باتقلب برنده می شد و با گرگ بازی سر و کله همسایه ها رو می بردن. مامان هامون سعی می کردن با گفتن جمله معروفه (نخندین دهنتون کج میشه) متوقفمون کنن ولی موفق نمی شدن. دم دمای صبح با چشم غره های معروف مامان بزرگ ، قطاری تو اتاق پهلو به پهلوی هم می خوابیدیم و پنج صبح دوباره بیدار می شدیم تا ببینیم شب قبل حضرت زهرا رو حلیم چی برامون نوشته و شمع روشن می کردیم . مامان بزرگ که رفت نذرشم نهایت یکی دو سال بعدش ادامه پیدا کرد. تو هم از اربعین و نذری خاطره داری؟

+ شاید فکر کنین دارم توهم می زنم ولی چندین باره پسرک هر وقت شیر یا بغل می خواد صدام می زنه مامان، بچه چهار ماهه

[ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 18:6 ] [ گلی ] [ ]

تو یخچال خونم با دستپخت بهترین آشپزها همیشه پیتزا ، لازانیا ، الویه و یه کیک دست نخورده و میوه های عجیب و غریب ولی خوشمزه بود با کلی تنقلات ترش و نمکی و شیرین تو سوپری کابینت ها که خوردن هیچکدومشون چاقت نمی کرد چون من سوپر مولتی میلیاردی بودم که قوانین فیزیک و شیمی و پزشکی رو با پول عوض می کردم😃

و همیشه به چشم همه زیبا میومدم نه به خاطر اینکه می تونستم لباسا و لوازم ارایش زیبایی داشته باشم به خاطر فوران پول از چشم و‌ چال زندگیم.

به جای عطر ، بوی پول نو دست نخورده و شمش طلا میدادم و از این جور حرفا. خلاصه بگم . گشنم شد رفتم سر وقت یخچال . خالی تر از شکم من بود چون یه آقا پسری چند وقتیه نه گذاشته مامانش بره خرید نه می ذاره مثل ادم غذا بپزه

تو چیکار می کردی اگه سوپر مولتی میلیاردر بودی؟

[ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 4:50 ] [ گلی ] [ ]

با دخترک رستوران بازی می کردیم من مشتری و دخترک صاحب رستوران ، که گفت این غذاها رو از رو زمین جمع کرده واسم آورده . منم نکردم نامردی و کارت بازرسی بهداشتمو بهش نشون دادم که با خنده تایید پسرک مواجه شدیم . دست بالای دست بسیاره😎

هیچی دیگه رستورانشو پلمپ کردم

[ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:59 ] [ گلی ] [ ]

مامان فدای دخترش بشه حسابی کمکم کرد. امروز برای بچه داری روز سختی بود. هر چند ساعت که نیم ساعت می خوابید تند و تند به کارام می رسیدم وقتایی هم که بیدار بود بغل می خواست .کمردرد و درد دست امونمو برید و یه جاهایی هم از مرز اعصابم گذشتم . اگر انقدر درد نداشتم تحملش امروز سخت نمیشد . فقط امیدوارم زودتر شب بشه . قشنگی امروز به گل آفتاب گردونی بود که کنار دیوار یه باغ رشد کرده بود. میون این همه رنگ سبز ، زرد براق گل آفتاب دوست روحمو جلا داد دوسش دارم . تو چه گلی می پسندی؟

[ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 18:21 ] [ گلی ] [ ]

اگر از من بپرسن بهترین زمان از شبانه روز برام چه ساعتیه می گم حد فاصل رفتن همسرم به محل کار و بیدار شدن بچه ها . سر حوصله و صبر مسواک زدم تا صدای جیر جیر ازش بیاد . صبحانه همسرم آماده کردم و رفتم جلو آینه ، به موهام روغن زدم تا یکم بمونه و برم دوش بگیرم. لباسامو عوض و لباسشویی روشن کردم . ظاهر اتاقا رو مرتب کردم ، هدفون گذاشتم و نصف نیمه تنفس عمیق تمرین کردم . بادمجون و کدوهای باغ خودمون پوست گرفتم و گذاشتم تو آب نمک و با گوجه های باغ خودمون می خوام برای ناهار گوجه خورشت ( مازندرانی بخون) بپزم . برای صبحانه با یک کف دست نان ، عدسی زدم بر بدن و دوباره برگشتم جلو آینه ، هدبند نارنجی و پاپیونی دخترمو زدم به سرم و ماسک زغالی گذاشتم و نشستم تا بچه ها بیدار شن وبلاگ می خونم.

بهترین تایم روز تو چیه و چیکار می کنی باهاش؟

[ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:0 ] [ گلی ] [ ]

در تاریخ بنگارید ، با اینکه مامانش بلد نبود بچه هاشو تو تاریخای رند بدنیا بیاره ، پسرک خفن قصه ی ما ، صبح خروس خون ، وقتی خانواده اش در حال خوردن صبحونه املت و کره و مربای البالو با چایی تو فنجون بودن ، ماهرانه غلت زد و ول کن ماجرا هم نبود . بعد هر بار غلت زدن یه لبخند پیروزمندانه این شکلی 😏 می زد و یه برگشت تاکتیکی و دوباره از اول .

آیا برای این پسرک نباید مرد؟

جناب 👈تکاور که مامانش طرفدار رونالدوئه معرف حضورتون هستن دیگه؟

[ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:14 ] [ گلی ] [ ]

دخترم عاشق رقص شکیرا در جام جهانی شده و به چند تا از دختر پسرای خانواده همسر که خانواده هاشون از زمان نطفگی تا الان جز مداحی چیزی نشنیدن یاد داده و جلو همشونم اجرا کرده

دختر ساده من ! الان چه خاکی تو سرم بریزم؟تابوشکنی در چه حد؟ تهاجم فرهنگی از این بزرگتر؟ جواب مامان باباهاشونو چی بدم من؟🥴

[ یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:56 ] [ گلی ] [ ]

یه عادتی دارم هر وقت ناراحت و عصبانیم به همسر اطلاع میدم تا حواسش باشه یه وقت دعوا نشه ، ایشونم عصبانی و درگیر باشه من تنهاش می زارم چون گفته این جور مواقع اینطوری می پسنده . در واقع یه راه حل پیدا کردیم تا کمتر درگیر بحث های بیخود بشیم.

دیروز قبل اینکه برگرده خونه پیام دادم : تو خونه یه سگ هار داری بپا پاچتو نگیره ، هر چی گفتم و غر زدم تو اقایی کن هیچی نگو

در جواب من گفت« از خنده مردم ، یار جنگی من» و مکالمه پیامکیمون رسید به خنده . فکر کرد حتما همه چی تمومه و الان با زن خندون و شاد و رقصونی مواجه میشه . شده بودم ولی وقتی زنگ آیفون زد دندونای خون اشامیم تیز شد ، پنجولام زد بیرون و یه دور گردنمو پیچوندم و چشمام سرخ شد ، از در که داخل شد خنده رو لباش بود که چاقو بدست( داشتم ظرف میشستم فکر بد نکن) گفتم اگه بچه ای که همین الان با هزار زحمت خوابوندمش بیدار میشد خونت حلال بود . ولی خوب قصر در رفت بیدار نشد . خندید و منم دوباره شدم یار جنگیهِ شلوار پلنگیِ خندون و رقصون و شاد

راه حل تو چیه؟

[ یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:32 ] [ گلی ] [ ]

رفتم جایی که پوشش گیاهیش متفاوت از محل زندگی خودمه ، روستایی کوهپایه ای با نمای مراد کوه که پشتش دژ شاه پسنده ، دژی که درخت و جنگل پوشوندتش . منظره قشنگیه ، پر از درخت گردو ، میوه سِتی ، گیاه اسپند و گل های وحشی و دارویی ، درختچه های وَلیک شروع کردن به میوه دادن و تا پاییز طول می کشه برسن( میوه ی سقره ی شب یلدای مازندرانی ها) . میون دنیایی از پروانه قدم زدم ( پروانه ها قشنگ ترین آفت مزارعن) زولنگ ( از سبزی های فوق العاده خوشبوی غذاهای شمالی ) دیگه سبزیشو از دست داده و تبدیل به تیغ های بنفش خوشگلی شده . مهمون کلبه ی سنگی با دیوارهای ۴۵ سانتی هستیم که سقفش با چوب های جنگلی درست شده . منتظرم شدم غروب تو مه غرق شم ولی مه به من نرسید و عصر در دامنه کوه که علف هاش طلایی شده بود راهپیمایی رفتم . پسرک تو آغوشی بود ، رو به رشته کوه های البرز ، رو به منظره ی وسیعی که چندین روستا با فاصله زیاد ازش پیدا بود ، در حالی که باد شالمو با خودش می برد ، دستامو باز کردم و تو سکوت بی نهایت این فضای رمز آلود اکسیژن خالص هدیه دادم به ریه هام . تماشای مناظر از بالای کوه ، نشستن رو صندلی با این ویو ...

[ شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 10:12 ] [ گلی ] [ ]

این اولین اسباب بازی که برای پسرک خریدم .تا الان از وسایل دخترک استفاده کردیم.

تجربه بچه اول باعث شد تو خرید اسباب بازی عجله نکنم و بر اساس نیازش خرید کنم. یه جغجغه است که دو طرفش توپ های صدا دار داره . از دور که صداشو شنید توجهش جلب شد . کمکش کردم تو دستاش نگهش داره و بلافاصله سعی کرد با دهنش مزه مزه اش کنه . حسابی کیف کرده . قشنگ میشه ذوق تو چشمای بچه سه ماه و نیمه دید . تو همین چند لحظه یاد گرفت تکونش بده و از صداش لذت ببره ، دست راستش راحت تر باز و بسته میشه و می تونه انگشت شصتشو از بقیه جدا کنه و اسباب بازیشو بهتر نگه داره .‌هر دو ثانیه از دستش میفته و صدام می زنه کمکش کنم. فقط یه بدی داره از دهنش بزرگتره و نمی تونه با لثه هاش گازش بگیره و حرصش در میاد. از ذوقش فیلم گرفتم . چقدر این بچه رو من دوست دارم .

+ فردا قراره با بچه ای تو تو شلوغی لجباز میشه از صبح تا اخر شب برم یه جای دور ، استرس دارم

[ پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 20:24 ] [ گلی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیره ، فقط می رسم به وبلاگهای بروز شده در زمان محدود سر بزنم ، ولی به یاد همتون هستم ، لطفا پوزش منو پذیرا باشید
لینک های مفید
لینک های مفید