گلی
 
قالب وبلاگ

از دیروز دارم باهاش تمرین می کنم اشیا رو به سمتش می برم سعی می کنه با دستش بگیره. خیلی ناشیانه مثل رانندگی مامانش دستش به چپ و راست و بالا و پایین میره ، استرابیسم دستی داره ولی اخرش می گیره بلافاصله هم مقصد بعدی دهنشه ولی دکمه فوکوسش لقه ، سرآخر به جای اون شی ، انگشتشو می زاره تو دهنش و وسیله یا میره تو چشمش یا مماخش

امروزم خیلی یهویی وقتی داشتم یه حرکتی که اصلا نمی دونم چجوری باید اینجا بگم تا منظور برسونم با لبم انجام میدادم (می دونم ولی بهم می خندین ، مثل اسبا که با دهنشون صدا در میارن🫣)، پشت سرم تکرار کرد . حدود یک ربع سرگرمی من و دخترک شده بود ، شانس اوردم با دوربین مدرک جمع کردم ، همینکه پسرک گذاشتم رو زمین ، رفت رو تنظیمات کارخانه دیگه تکرارش نکرد .

از این بچه تکاور در نمیاد

+مادر خانواده خیلی راحت و ریلکس نشسته پست می نویسه هنوزم نمی دونه شام چی بپزه. چتی هر چقدرم خوب باشی وقتی نتونی بهم پیشنهاد یه غذای درست و حسابی بدی چه فایده🫤

[ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 17:16 ] [ گلی ] [ ]

کشورم ، سرزمینم ، خاکم ، شمال و جنوب و شرق و غرب نداره به هر قسمتی از این دیار آسیبی برسه قلبم می شکنه . چند روزیه فکرم درگیره. چه کاری غیر از دعا کردن میشه انجام داد؟ دیروز یه پیج اینده نگری نگاه می کردم. می گفت نمیشه دقیق اعلام کرد جنگ مهیبی که در راهه چه تاریخی خواهد بود چون دعای مردم مدام به تعویق می ندازتش . دعامون تاثیر داره . ایشالله و ماشالله گفتنامون بی تاثیر نیست .

خدایا ذره ذره خاک این سرزمین به دستهای قدرتمند تو میسپارم.

خدایا دست بیگانگان از زنان و بچه های این سرزمین کوتاه کن

خدایا جوونامون ، مردان سرزمینمون ، سایه های سر همسران و عصای پیری مادران این سرزمین زیر سایه قدرت خودت حفظ بفرما

خدایا دلهای هممون به نور ایمان خودت قوی کن و هر کی بدخواه ایران من و هموطنان من هست از ریشه نابود کن

منجی اخرالزمان حتما از دیدن رنج مردم در عذابه ، خدایا اجازه ظهور ایشون صادربفرما

[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 8:13 ] [ گلی ] [ ]

این روزها بازی من و دخترک اینه که برای ادا اطوارهای پسرک قصه بسازیم. القصه دیشب موقع شیردادن به پسرک قلبهای صورتی در سایزهای مختلف اطرافمون باد شدن و رفتن آسمون . چشم تو چشم شدیم و لحظه ای تکون نخوردیم. عمق چشماش عشقو دیدم . پسرک مثل فیلما عاشقانه نگام می کرد . شاید تو زندگی قبلی منو بِخواستی داشته و حالا پیدام کرده

امروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیده

[ جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:53 ] [ گلی ] [ ]

مامان قسمم میده که مزاحم شوهرتم برگرد خونتون ولی دلم نمیاد تنهاش بزارم از طرفی همسرم هم مشکلی نداره و میگه وظیفه فرزندی رو انجام بده ولی من یواشکی دلم برای خونمون تنگ شده برای تخت خوابم برای سکوت خونمون .

هوای امروز خیلی خوبه ، ابرای سیاه و بارونی که هی میاد هی نمیاد . کاش میشد برش دارم ببرم برا مردم جنوب که تو بی برقی و جنگ، اون گرما رو تحمل می کنن .

مامان بزرگ اومده اینجا ، هممون چهار چشمی مواظب پسرکیم . مامان بزرگ تلوتلو خوران راه میره و دستاش ضعیف شده ولی علاقه خاصی به بغل کردنش داره . همشم بهمون می گه چرا تَرسِنی؟ اِما وَچون پَرت کِردِمی پَیلِم دِلِه( چرا می ترسین ما جوونی بچه ها رو پرت می کردیم تو پیلم که یه جور علفه و معمولا کنارش تیغ هم هست🥴) بعدشم برای اینکه ثابت کنه هنوز قویه با بچه حرکات اکروباتیک انجام میده 🤦

و من رو این گوشه تصویر دارید که بغض کردم و می گم من نه ماه و نود و اندی روز با خون دل سالم بزرگش کردم ، یکی نجاتش بده😥

پ.ن :

شیرینی بدهکارم

برادرزاده ام چهاردست و پا میره🥰

[ پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵ ] [ 12:59 ] [ گلی ] [ ]

امروز می خوام مثل قبل وبلاگ نویسی کنم ( شما بخون تند تند پست بزارم ، هر جور شده) . در گوشی بگم بهت یه ارزوی کوچولو دارم این روزا (نخندیا ) خونه مامانم همیشه از همه بازاری شهر دور بوده ولی الان یه خیابون جدید باعث شده یه هووووشت بگم می رسم بازار . ارزو دارم همین هفته با عروس پیاده بریم بازارگردی . باهاش بیرون رفتن کیف میده ، سلیقه اشم خیلی خوبه ، از سلیقه اش برای انتخاب لباس خیلی زیر پوستی استفاده ببرم. ولی فک نکنم بشه . به هر حال عیب نداره آرزوعه دیگه . همینکه گوشه دلت وول وول بخوره و باعث بشه قلبت یه مدل دیگه بزنه و کاغذ رنگی بپاشه تو اتاق ذهنت قشنگه.

خوب حالا تو بگو ، اون آرزوی کوچولو موچولوی زعفرونی که مثل ماهی از اب بیرون پریده ، تو قلبت وول وول می خوره چیه؟ هان؟ 😃

[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 7:12 ] [ گلی ] [ ]

صبح میگ میگ رو گذاشتم تو جیبم و ژنراتورها رو روشن کردم و با یه دست رختخوابا رو جمع کردم ، با اون یکی دست ظرفهای صبحانه رو شستم ، با این لنگم جاروبرقی کشیدم ، با اون لنگم تی و وقتی دست راستم خالی شد دستمال زدنهای خونه مامان تموم کردم و ناهارشونم آماده( یک لحظه غفلت کنم مامانم انجامشون میده 🥴) ، اسنپ گرفتم بریم خونه خودم تا بچه برای استخر اماده بشه. به محض رسیدن موتورهای اضافه رو روشن کردم و خونه خودمو رو جاروبرقی زدم ، تی کشیدم ، لباس شستم ، ناهار پختم و دوش گرفتم و بالاخره پسرک خوابید تا ساعت یک که باباش بیاد . شاید سوال باشه در تمام این مدت که تو خونه دست تنها بودم بچه چیکار می کرد؟

باید بگم ما کالسکه نگرفتیم که تو خیابون ازش استفاده کنیم ، تو خونه بچه رو باهاش می گردونیم.

[ سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:34 ] [ گلی ] [ ]

روزهای سختی برای مادر بودنه . باید همزمان هم مادر خوبی باشم و هم فرزند خوبی که جبران یه نمه از خوبی های مادرش می کنه. پسرک صبحا تا یازده خوش اخلاقه ، از این فرصت استفاده کردم و خونه اشونو کمی جمع جور کردم و ناهار پختم ولی بعد اون گریه های پسرک شروع شد . همزمان قطع برق ، تشت آب و کف اماده کردم تا دستور پزشک رعایت کنم ولی در اولین تعویض پوشک بعد حمام حلقه افتاد و فقط به یک پوست نازک بند شد و بچه مظلومم شروع کرد به گریه. دست و پامو گم کردم و چند قطره از مسکنی که پزشک تجویز کرد دادم. کمی اروم شد ولی وقتی دوباره به پوشکش نگاه کردم خونی بود. شاید برای شمای خواننده چیز مهمی نباشه ولی حتی قرمزی رو بدن بچه قلب مادر رو تیکه می کنه چه برسه به دیدن خون از جگر گوشه اش. کمی که گریه هاش اروم شد سپردمش به پدر و مادرم و به هوای سرزدن به ناهاری که برای فردا براشون اماده کردم تو اشپزخونه کمی گریه کردم. خدایا نمیشه دردها رو به من بدی ولی بچه هام سالم باشن؟

[ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:12 ] [ گلی ] [ ]

تا چند دقیقه دیگه صدام می کنن کارای ترخیص مامان انجام بدیم. شکر خدا الکی نگهش نداشتن. دخترک فرستادم استخر و پسرک هم زحمتش افتاد گردن عمه اش . برادرزاده خودمم به خاطر واکسن یه نموره تب داره. گرمه و کولر اتاقی که هستیم درجه مناسبی نداره. از نه سال پیش که اینجا زایمان کردم تاحالا تغییرات اساسی داره ، هنوزم تر و تمیز و خوشگله. همه چی صورتی و ملوسه. فقط اینکه ناهار بهشون سبزی پلو و ماهی دادن و بوی ماهی پیچیده . من بوی ماهی تو رستوران یا سلف دوس ندارم هر چقدر که خوشمزه باشه . خاله امو به زور فرستادم رفت . مامانم حسابی خوابیده و حتی خر و پف می کنه بس که خوابش عمیقه. به دستش و بانداژ دورش نگاه می کنم . دارم حساب کتاب می کنم دست منم تا این حدود گچ بگیرن چقده از کارامو می تونم انجام بدم چقدش رو نه . وسط این هیری بیری ترامپ کله سُخته چی می گه؟ چرا تموم نمیشه این جنگ خانمان سوز؟ دیگه چیزی از جنوب مونده؟ مردم بنده خداها وسط این خرما پزون چه می کنن؟ نمی دونم راسته یا دروغ ولی شنیدم ظرفیت تولید برق هم کم شده . خدا به دادمون برسه. خدایا خون بی گناه رو زمین نریزه خودت پشت و پناه مردم سرزمینم باش

[ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:35 ] [ گلی ] [ ]

از این نقطه به بعد عینک آفتابی ها روبردارید می خوام ببرمتون تو دل جنگل های شمال .

هوا ابریه ، با ابرایی که مشخصه خیلی خیلی بزرگن و خاکستری رنگن ولی امیدوارم نبارن ، اگه بباره همه چی قشنگ تره ولی تازه ماشین بردیم کارواش . اون کوه روبروییه باب راسی شده ، بچه که بودم تعجب می کردم چرا باب راس کوه های دور رو با ابی می کشه ، اخه جنگل که سبز رنگه. ولی بعد دیدن نقاشی هاش ،دقت کردم کوه های جنگلی که دورترن آبی رنگ به چشم میان . خلاصه که ابرا تا قله کوه ها رسیدن و منظره گوجی موجی درست کردن. یه قسمتهایی شاخه و برگ درختای دو طرف خیابون به هم رسید و تونل جنگلی ساخت‌ن . ترکیب رنگ سبز پررنگ درختای جنگل و سبز چمنی زمینهای شالی کوهپایه و آبی که تو رود خروشان جاری بود و پروانه های سپید رنگی که دور و بر گلهای سمی شوکران که همه جا هم دیده می شدن ، می چرخیدن و بوته های تیغ بنفش رنگی که گوشه گوشه جنگل و خیابون رشد کردن اجازه نمیده عینک آفتابی بزنی. باید این تصویر رو تو ذهنت با چوب حکاکی تو مغزت حک کنی

اینجاست که ضبط ماشین می گه : یاد تو در دل من طوفان به پا می کنه

[ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 13:49 ] [ گلی ] [ ]

به یاد کودکی افتادم ، به یاد عروسک پشمی قرمزم که از بس باهاش بازی کرده بودم پشماش گوله شده بود و معلوم نبود خرسه یا عروسکی با چهره بچه . شبانه روز باهاش بازی می کردم . لباسای نوزادی خودمو تنش می کردم و با تنها دختر تو کوچمون خاله بازی می کردیم. دختر خلاقی بود. پدرش گچکار بود. گچ و سیمان وسایل کار باباش میاورد و با علف ها و گلهای تو خونمون شیرینی های رنگی درست می کرد، من همیشه در عجب تنوع کارهاش بودم. منتظر می نشستم تا چایی بخریم و جعبه اش رو بگیرم و خونه بسازم. با جعبه چوب کبریت ماشین و تخت می ساختم و با عروسک بندانگشتی خوشگلی که دخترخاله ام برام درست کرده بود و خیابونی که جلو در خونه چایی برای خودم درست کرده بودم ساعتها سرگرم می شدم.با اینا خاطرات قشنگ کودکی من ساخته شد .

اینا رو گفتم تا به پوچی بازیهای بچه های این نسل برسم. اندازه یک مغازه اسباب بازی دارن ولی همیشه هم حوصله اشون سر میره. هر اسباب بازی نهایت بعد سه روز از چشم میفته و دوباره اصرار برای خرید بعدی شروع میشه .

اسباب بازی مورد علاقه کودکی تو چی بود؟

[ پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 20:17 ] [ گلی ] [ ]

انقدر سرم شلوغه ، مدام بین میلان و زوییخ و بونس ایرس در رفت و امدم . انقده باکلاس و خارجکی طور نباشم😎

بدون ویزا ، بدون پاسپورت ، بدون مدارک ، حتی خودمم لازم نیست برم. تنها با یک دکمه از این ور جهان برید اون ورجهان .‌ نه اینکه یه اقا جهان پیدا کنین هی سمت راستش بایستید هی سمت چپ.‌نه

فقط کافیه یه فیل ترتر بشکن وصل کنید و بعد ارامش اعصاب خودتونو به باد هوا بدید . چون هی قطع میشه . بعدشم بخوای از نرم افزار ایرانی استفاده کنی کار نکنه .

[ چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 15:57 ] [ گلی ] [ ]

بیمارستان نوبت دکتر ارتوپد داشتم ، یعنی مامانم کم کم داشت شیرش رو بر من حرام می کرد ( نمی دونم چطوری می خواست حلال نکنه چون من اصلا از مامانم شیر نخوردم🙄) خلاصه گفت خفه امون کردی بس گفتی دستم درد می کنه ، پاشو برو دکتر . دکترم از دستم عکس گرفت. یَککک عکس خوشگلی شد که نگو . جل الخالق چه استخونای ظریف و قشنگی ، چه انگشتی چه متاکارپی ، چه اسکافوییدی . خودم یه لحظه دیدم عاشق دستم شدم ، بعد یه نگاه به خودش انداختم ، دیدم اصلا انگاری این اون نیست. من نمی دونم موقع آفرینش هول هولی شد ؟ عجله داشتم؟ سبد پوست خالی شده بود فقط همین یکی مونده بود ؟ سلیقه ام بدرد نمی خورد؟ این مدل پوست تو عالم ذرع مد بود؟ قضیه چی بود که من این پوست برای خودم برگزیدم . به هر حال کشیدگی تاندون دارم احتمالا و باید گچ‌بگیرمش . شمام سعی کنین یادتون نیاد همین چند وقت پیش از شکسته بند تعریف کردم و به روم نیارین . باشه؟🫣

حالا کی دوست داره رو گچ دستم یادگاری بنویسه؟😃

[ سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 15:13 ] [ گلی ] [ ]

نتونستم جلو سنت بایستم . بعد کلی بالا و پایین کردن و کلیپ دیدن و نصیحت شنیدن ، با بهترین پزشک جراح اطفال شهرمون صحبت کردم .

اگر دوست داری ادامه مطلب بخونی می تونم بهت رمز بدم 😉


ادامه مطلب
[ دوشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 18:23 ] [ گلی ] [ ]

پسرک خیلی اتفاقی پاهاشو کشف کرد.‌ وقتی مجبور شدم بزارمش تو کریر تا بتونم سشوار بکشم خودشو هل داد که یعنی بغلم کن ولی عوضش مچاله شد تو گودی و چشمش افتاد به پاهاش

قضیه گریه منتفی شد و با چشمای جستجو گرش بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه به حرکتای پاهاش نگاه می کرد ، روشو که اونور کرد جغجغه شیر دید که همیشه فقط صداشو می شنیده رو دستشه و خلاصه شد قضیه سیب و نیوتن و جاذبه

یهویی و بی مقدمه کشف کرد


ادامه مطلب
[ شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 13:5 ] [ گلی ] [ ]

هعی خدا

میبینی کار روزگارو

یه زمانی به بستنی و کیک و رولت رحم نمی کردم

الان باید مثل با کلاسا وقتی بهم تعارف می کنن ، با ناز دستشونو رد کنم و یه لبخند کریستالی بزنم و با صدای کشیده بگم «ممنون میل ندارم» و کیف کنم وقتی بقیه می گن «وای خوش به حالش چطوری می تونی خودتو کنترل کنی» منم پشت چشم نازک کنم و انگشترای نداشتمو که به پنج تا انگشتم وصلن فرو کنم تو چشم و چالشون و با ادا و قر قمیش بگم « آی اَم با اراده»

ولی تو دلم با صدای خش دار و دو‌ حنجره بگم : من غلط کنم میل نداشته باشم ، من میل ندارم و درد ( بعد همینجوری اشک از چشمای تصویر ذهنیم مثل کارتونا فواره بزنه بیرون و ناخون بکشم رو پوست صورتم و چنگ بندازم به موهای سرم )و بگم : نبریدش

اون سینی پر از خوشمزه جات نبریدش

نَبَر که جانم می رود

تو رو خدا بیشتر التماس کن ، اونوقت منم می گم شکم مکم و سیس پک و ولش . چی میشه مگه با ایربگ باز رفت و امد کرد. اصلا چی میشه من بشم تابو شکن و بشم ملکه زیبایی چاق های فامیل؟مگه دو پک چشه که شیش پک می خوان؟

اصلا باید برای این بدن خرج کرد ، نعمت خدا رو که همینجوری رهاش نمی کنن. باید سرمایه امو وقفش کنم. تا می تونم غذای خوشمزه بخورم . اره بابا . بخور بره. کالری شماری رو ولش کن

+وی این حرفها را قبل از خوردن یه دونه شیرینی ناقابل گفت ولی بعدا به غلط کردن افتاد🥴

همین الان هوس چه غذای خوشمزه ای داری؟

[ جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:18 ] [ گلی ] [ ]

هیچی بروز نمی ده ، اینکه نمی تونه حرف بزنه هم بی تاثیر نیست ، اگه صبر کنم تا حرف زدن یاد بگیره ممکنه همه چی از یادش بره.

ازش پرسیدم تکلیف شکل و شمایل ویلاهامون اونور چیه؟ حضرت ادم اونجا هم غار داره ، فقط تو جای خوش اب و هوا تر؟اونوقت یکی هزار سال بعد من دنیا بیاد خونه اش چطوریه؟

بهشت انقده بزرگه وسایل حمل و نقل داره؟ یا با اسب این ور اونور میریم؟

تکنولوژی چی ؟ من موبایل نباشه حوصله ام سر میره ، اخه چقده با حوریا حرف بزنم و میوه بخورم و موسیقی زنده گوش بدم؟!

غذا چی؟ پیتزا و لازانیا هم تو منو پیدا میشه؟

چه حیونایی تو بهشت هست؟ گرگ و ببر داره؟

اینجا شب میشه برق هست لامپ روشن می کنیم اونجا اصلا شب داره؟

داستان میوه هایی که دست دراز می کنیم میچینیم چیه؟ درختاشو تازه کاشتن قدشون کوتاهه ؟ اونوقت می گن تو سایه سارشون میشینیم چی؟

هیچی نمی گه هیچی بروز نمیده خودشو می زنه به اون راه ، دهنشو باز می کنه و فقط یکم قان و قون می کنه

دیگه چه سوالی داری تو بازجویی های بعدی از پسرک بپرسم؟

[ سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 21:32 ] [ گلی ] [ ]

گوشه تیشرت سفیده شوهرمو گره زدم ، موهامو دم اسبی بستم و کنترلشو دست خودم گرفتم، هر وقت من دستور دادم حرکت می کنه ، با خط چشمی که سه درجه از محور کره زمین کج تره ، تو خیالاتم تو فشن شو هفته مد پاریس راه میرم ، حواسمم هست که پاهام از حاشیه فرش بیرون نزنه و کالسکه بچه رو تو دو وجب جای حال می چرخونم.

بعله من یه مامانم که نمی تونه بره پیاده روی ،سه ساعتم بیشتر نخوابیده ، بچه اش لج داره و مشتشو تا ارنج تو دهنش گذاشته و قرچ قرچ صدا میده . ولی مامانش حس مدلا رو گرفته و با اهنگ خارجی که دخترش تو کلیپ در حال نگاه کردنشه ،وقتی کسی حواسش نیست ، ادای جی جی حدید در میاره.

به نظرت خل شدم؟ یا بودم الان علائمش عود کرده؟🤔

[ دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:49 ] [ گلی ] [ ]

امروز اولین جلسه از کلاس پیشرفته شنای دخترک بود . سال قبل به خاطر بارداری من تو اوج همه چی کنسل شد . بعد کلاس ، کارگاه یک جلسه ای اموزش لباس عروسک شرکت کردیم. من و دخترعموی ده سالش و دختر نه سالم. کلاس خوبی بود . مادر فرزندی ولی من دو تا بچه بردم . کلی چیزای مفید یادگرفتیم ، برای ادامه کلاس ها خواستم پرس و جو کنم که خیلی رک بهم گفتن بدرد شما نمی خوره با یه اشاره چشم و ابرو به پسرک . خیلی تلاش کردم که گریه نکنه و مزاحم نباشیم ولب مثل اینکه بودیم. دلم برای دخترک سوخت کلاس های خوب و مفیدی داشت .

مثل اینکه امسال باید تمرکزمون رو شنا باشه .

[ یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 18:55 ] [ گلی ] [ ]

فستیوال آب بازی با تفنگ آب پاش تو یکی از شهرهای اطراف در پیشه و من چقدر دلم می خواد شرکت کنم ولی حتی اگه قضیه نگهداری از بچه هم حل بشه آقای همسر اجازه نمیده مگر اینکه زنونه مردونه جدا باشه . یا تصور کن حتی اگه منو تو کارتن پخچال گذاشت و برد ، من اشتباهی به یه آقای دیگه شلیک کنم یا برعکس حالا هی تریلی تریلی خر بیار و باقالاها رو بار کن . حتی نمی دونم فستیوال دقیقا شرایطش چیه ولی دلم هیجان می خواد .

همون روز فستیوال آب و کف هم برای بچه ها با حضور مادرها برگزارمیشه ، دلم هر دو تاشو می خواد . اگه برم فستیوال آب و کف و نزارن مامانا هم بازی کنن چی؟🥲

الان دو سالی میشه که می خوایم با عروس بریم استخر روباز ، هنوز تو حالت نیمه نشسته ایم و پا نشدیم 😁یه دلیلشم اینه که اگه برم واکس خورده و ذغالی برمی گردم که ندوست.

شما دوس داری تابستون چیکار کنی؟

[ یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:51 ] [ گلی ] [ ]

خونه ای که رو به آفتاب باشه همین مشکلات رو هم داره ، تو این ده سال دو‌بار پرده اتاق عوض کردم و برای پرده حال هم زیر پرده ای نو گرفتم. به کل از یادم رفته بود که اولین پرده اتاق خواب چند سال قبل تو ماشین لباسشویی پاره شده ، وقتی پرده جایگزین هم امسال تو لباسشویی پاره شد ( به خاطر نور افتاب ) با خیال راحت گفتم خوب مهم نیست قبلی رو دوباره میارم. بی خیال نصبش که تموم شد دیدم بعله از این سر تا اون سر ناکجا پاره است . هیچی دیگه شال و چادر سر کردم و زمبیل به دست رفتم پرده سرا و یکی جدیدشو خریدم و یه عالمه البالوی خریدم واسه مربا و شهد برا شربت ولی انقده با نمک خوشمزه است که بعید میدونم به مربا برسه . کیه که ندونه میوه محبوب من آلبالوعه؟ از اسم وبلاگم مشخص نیست؟میوه محبوب تو چیه؟

[ شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:22 ] [ گلی ] [ ]

امروز قرار بود یه جمعه خفن تو جنگل های شمال باشه . ولی از اونجا که چاه کن همیشه ته چاه تک و تنها می مونه ، منم امروز خونه نشین شدم مثل همه روزهای دو ماه نیم گذشته با دو تا بچه. چه فکرا که نداشتم ، تو ابر رویاهای بالای سرم میدیدم که هوای آزاد پسرکُ گرفته و بیهوش خوابه ، توپ برداشتم و با دخترک فوتبال بازی می کنم ، آخرشم ناهار می ندازم گردن آقای همسر ، حتی لوکیشن عکس با چایی هم با آب رنگ تو ذهنم نقاشی کردم ولی امان از این دل غافل ، باز این ماشین چارشاهی پول دید کف دست بی موی ما .

علی الحساب دارم دو دوتا چارتا می کنم در این قمر در عقرب وانفسا ، اتاق خواب رو گردگیری کنم یا بندازم گردن بدشگونی و تنبلی کنم.

[ جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:54 ] [ گلی ] [ ]

شهری که قرار بود برای مراسم عاشورا بریم ، حدود ۱۰ کیلومتری از خونمون فاصله داره . توی راه انگاری با یه دیوار شیشه ای از بقیه جدا بودم . سرم به سمت منظره بیرون و اصلا نمیشنیدم بقیه از چی و کی می گن . ولم می کردی ساعتها غرق تماشای منظره می شدم . منظره ی دشتی که از جنوب به کوه های پوشیده از جنگلی که از شدت دوری مثل نقاشی های باب راس آبی به نظر می رسیدن و از شمال به دریایی که معلوم نبود . زمین دشت با سبزی بی انتهای زمینهای شالی و درختهای بینشون پوشیده شده بود و آسمونی که ابرهای خاکستری پوشونده بودتش. بارون قشنگی می زد . برای دومین بار منتظر رنگین کمون موندم ولی نیومد .

+سنت درهای باز خونه های روستاهای شمال برای پذیرایی از مهمونهای غریب و آشنا ، در کنار تماشای فوج فوج دسته های عزاداری و مردمی که تو اوج گرونی هنوز نذر بزرگترهاشونو اجرا می کنن

رسم منطقه شما چیه؟

[ پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:32 ] [ گلی ] [ ]

از مطبخ پیاز برداشتم برا قیمه ، گذاشتم رو کابینت دیدم تموم گاز شده روغن پرتاب شده از نیمرو صبحانه ، به گاز اسپری زدم و صبر کردم اثر کنه دیدم لباس بچه رو شستم پهن نکردم ، رفتم تو اتاق که پهنش کنم دیدم کش مو دخترک رو میزه ، برداشتم ببرم سر جاش بزارم ، چشمم افتاد به لباساش که رو زمینه ، تا کردم بزارم تو کشو ، به یاد پیاز افتادم ، برگشتم پیاز رنده کنم دیدم گاز تمیز نکردم ، گاز که تمیز شد دیدم شیشه ادویه هنوز تو آبچکونه ، ادویه ریختم و خواستم بزارمش تو کابینت چشمم افتاد به اسپند ، اسپند دود کردم خواستم تو خونه بگردونم به یاد لوبیای خیس داده از دیروز افتادم ، دستمو بردم که پاکش کنم ، چشمم افتاد به پیاز که فقط پوست گرفته بودم و ریزش نکردم ، همینکه خواستم رنده اش کنم ، پوست پیازی که هنوز نرفته تو سطل آشغال فکرمو منحرف کرد ، خالیش کردم تو سطل آشغال و سرم اوردم بالا دیدم یکم روغن نیمرو پرت شده رو کتری ، خواستم بشورمش که دوباره پیاز دیدم ، ای لعنت به تو دختر ، یه دونه پیاز خواستی رنده کنی ، ناهارت دیر شد . هوففففف😤

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:58 ] [ گلی ] [ ]

راستش این چند وقته که نبودم خونمون مورد حمله ریزپرنده هایی قرار گرفته بود که نیش می زدن . همه رو نه ، هدف ترور من بودم. از بس دخترک فوتبالیستا دیده ، دیریبل زدن یاد گرفتن و تک هامو جا خالی میدن . خط کش آوردن به فواصل دو سانت دوسانت نیشم زدن. کارم شده با دخترک کمین بشینیم ، من یه اسپری تو دستم بگیرم مثل تک تیراندازا از دور بهشون شلیک کنم .این حشره کش برقی هام جواب نمیده با امکانات کامل اومدن.توریای خونمونم جوری طراحی شده که میشه اومد تو ، ولی نمیشه رفت بیرون.

از شما چه پنهون جای سالم تو بدنم ندارم. نزدیکه خون بهم تزریق کنن . یکی نیست به این بی زبونا بگه بابا لامذهب ، خون از خودت نیست ، اون شکم که مال خودته ، من که همیشه هستم ، مراعات حال خودتو بکن . دنیات که دو روزه ، تو قراره فردا بمیری ، حداقل بزار من زنده بمونم.

+ کمر همت ببندم امشبم برم مسجد ، یعنی می تونم امسال هم مثل سال قبل می تونم با دخترک برم دسته روی؟ می تونم؟

[ دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 20:10 ] [ گلی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیره ، فقط می رسم به وبلاگهای بروز شده در زمان محدود سر بزنم ، ولی به یاد همتون هستم ، لطفا پوزش منو پذیرا باشید
لینک های مفید
لینک های مفید