|
گلی |
گریه های عجیبش از بعدازظهر شروع شد و قضیه وقتی تحملش سخت تر میشه که طرف دوم قضیه موبایل به دست رو مبل دراز می کشه و از صدای بچه هم ایراد می گیره. خوب مهم نیست که کمر و دستم درد می کنه . اعصابم مهمتره . پس با بچه مهربون تر شدم . یکم بعد پوشیدم و رفتم دکتر برای چکاپ قبل واکسن . دکتر مثل دکترا نبود . بچه رو تو بغل گرفت و بهم تحویل نداد . ازش فیلم گرفت ( اخ که چرا زبون ندارم بگم نکن؟من خوشم نمیاد . واقعا چرا نگفتم؟) برای دخترش. جالب اینکه اسم دختر و پسرش مثل اسم بچه های من بود . پسرک اونجا اونقدر دلبری کرد و براش خندید که دکتر گفت خانم این بچه که فقط می خنده چی می گی گریه می کنه. براش وقت بزار باهاش بازی کن و از این جور حرفا . تو راه برگشت بچه رو گذاشتم تو اغوشی و پیاده برگشتم. سنگین بود ولی غروب دلچسبی بود . دقیقا اسمون این شکلی خط نور داشت🌄 انگشتای کوچولوی پسرک گرفتم و با هم تو پیاده رو راه می رفتیم و من زمزمه می کردم : ارزومه ارزومه که درو وا بکنی بیای تو خونه و ... نمی دونم چرا از منصور می خوندم. تازه فهمیدم چرا مردم نگاهش می کنن . امروز از زبون رهگذرا شنیدم می گفتن چقده می خنده. نگو بچه پشتش به منه ، ادما که میان سمتش نگاشون می کنه می خنده ، جلب توجه می کنه. اقای سوپرمارکتی هم می گفت چه بچه اروم و ساکتی کاش دست همشونو می گرفتم میاوردمشون خونمون تا ببینن به محض باز کردن اغوشی و گذاشتن بچه رو زمین چی میشه. امشب اونقدر گریه کرد که قرمز شد و بی حال . ترسیدم نکنه چیزیش شده باشه. خدا رحم کنه فردا بعد واکسن اخلاقش چی بشه [ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:56 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |