|
گلی |
ساعت پنج قرار بود حرکت کنیم، ساعت شش تازه رفتیم سراغ ماشینا. من فکر میکردم مثل خودمون فقط یه گوشه میشینیم و بچهها یه فری میخورن و برمیگردیم، پس هیچی برای پسرک جز پوشک و خرتوپرتاش نبردم. مامانِ بیسلیقه تشک با خودش نیاورد! آلاچیق نور نداشت و بچه از دیدن پدرشوهرِ عینکی توی تاریکی میترسید و گریه می کرد. مورچهها هم مثل زامبی بهمون حمله کرده بودن و قبل از ما غذاها رو برمیداشتن و میبردن. پشههای شاسیبلند که ما بهشون میگیم «لَل» تشتتشت از من و جاریم خون میمکیدن ،انگار قرار بود ازمون خونگیری کنن. هوا کموبیش خنک بود، ولی شرجی ۱۰۲ درصد! دروغ نگم، اگه همون موقع شیلنگ آب بالای سرم باز میکردن، شاید یه گوشه از لباسم خشک میموند؛ انقدر که تو اون لحظه خیس عرق بودیم. وسط این اوضاع، رعدوبرق هم میزد که دیگه کامل حس میکردیم اومدیم تفریح یا تست بقا! خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت🥴 [ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 7:40 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |