|
گلی |
مثل چی پشیمونم اومدم این جمع زنونه همشون اولین باره که پسرک دیدن ، یکی یکی بغلش کردن و با لبهای رژی صورت و دستشو می بوسن . بعد اینکه تو این شلوغی به زحمت خوابوندمش و گذاشتم تو کریر یکی از خانومها که خود دو تا بچه بزرگ کرده ، نوزاد خوابیده رو بغل کرد و گفت می خوام بیدارش کنم. هر چی اطرافیان و من گفتیم بچه گناه داره و خوابه با خودش برد وسط مجلس ایستاد و رو دستاش بلند کرد و شروع کرد به تعریف کردن که من عاشق بچه کوچیک و نوزادم . یکی از خانوما گفت چیکار به نوزاد دارین ، بحثتون عوض کنین ، رفتم و به اصرار بچمو گرفتم . نمی دونم باور می کنین یا نه ولی بچه رو بهم نمی دادن ، اومدم کنار همین خانوم نشستم یه گوشه که تو دید نباشم ، زنعموی همسرم که قبلا به خاطر اینکه یه بچه داشتم بهم ناسزا گفته بود ، ازم پرسید اسم بچه ات چیه؟ بعدش گفت داشتین اسم انتخاب می کردین حداقل یه اسم خوب انتخاب می کردین ( منظورش اسم عربی بود) معنی اسم و اصالتش بهش گفتم و از اونجا هم پاشدم ، اومدم تو آشپزخونه که خواهرشوهرم اومد بچه رو ازم گرفت. خیالم راحت بود که بغل خودشه که دیدم رفت و بدون بچه برگشت. گذاشت تو بغل همونی که بیدارش کرده بود ، مثلا تنبیه اش کنه. حالا هر چی می گم بچمو بدین بهم نمی دن . می گن مگه می خوریمش؟ خیلی ناراحتم ، یعنی درکش انقدر سخته که نوزاد مریض نباید این بغل اون بغل بشه؟ خانواده همسر هم هستن نمی تونم بیشتر از این حرفی بزنم. جمع هم جمع زنونه است و هر بار سر یه قضیه ای جیغ می زنن می خندن مخصوصا همین خانومی که بچه رو گرفته بود. اخرش بابت همین قضیه جیغ زدن مادرشوهرمو فرستادم بگیرتش. ولی موقع پذیرایی بازم ازم می گیرنش که کمکشون کنم. [ جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 11:41 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |