|
گلی |
هر وقت بعد از یه وقفهٔ طولانی میرم آرایشگاه، بعدش تا یه مدت که جلو آینه میرم، موهام به هر شکلی باشه، یاد یه فیلمی میافتم؛ مثل ندید پدیدا. اگه ابرو رنگ هم بکنم که دیگه نَنشِنه مِره داشتِن! 😂 چشمامو درشت کردمُ و یه نمه اشک تمساح توشون جمع کردم و زیر پای آقای همسر زانو زدم و دستامو به هم گره زدم و گفتم: تو رو خدا بچه رو نگهدار، من برم آرایشگاه. خیلی زشت شدم. یه بار دیگه برم تو خیابون، به هوای اینکه دختر بچهام برام خواستگار میاد. وَقعی نَنَهید. 😐 تازه، اونم لباس پوشید که بره، گفت: «کاری نداری؟» منم این شکلی گربهٔ شرک شدم: 🥺 گفتم: کار داشتم، ولی انجام ندادی. وقتی که رفت، پنجولای بَبریمُ درآوردمُ سه خط رو مبل خونه کشیدمُ، شال و کلاه کردمُ، بچه رو زدم زیر بغل، پیاده تا اونجا رفتم. شانس آوردم؛ خدا رحم به پروردگار کرد که هم برق تازه برگشته بود، هم خلوت بود. دیگه سرتون درد نیارم، همهجای ماجرا خوب بود، غیر از اون قسمت که باید بالا و پایین ابرو رو بکشی؛ یکم این نگهش داره، یکم اون نگهش داره، هی خداخدا کنم که دست و پاشو ماچ نکنن! بالاخره کار دَر رفت و اینجوری شد که دیگه ابرو رنگ نکردم، ولی دیگه گلابتون خاتون هم نیستم. خواستگارامم دلشکسته و غمگین، دست از پا کوتاهتر برگشتن به خونههاشون. [ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 7:31 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |