|
گلی |
اصلاً نمیفهمم یه بچهی نهساله چرا باید پلو درست کردن بلد باشه. چلو چجوری پخته بشه؟ اصلاً چرا باید حیاط رو جارو زد؟ من جارو بزنم، مشکلش حل میشه؟ عادت میکنه؟ یاد میگیره تمیز بمونه؟ که چی مثلاً؟ انقدر بدم میاد صبح به صبح در خونه رو میزنن و میگن: بیا تو کوچه بازی.یه بار گفتم نمیام، دو بار گفتم. هر روز که نباید گفت! هی زار میزنن: تو نیای خوش نمیگذره.وقتی حتی یه بارم باهام بازی نکردن. اینو از کجا میدونن؟! من نمیدونم چجوری میشه عاشق این موجودات رنگیرنگیِ کوچولوی نوکدار شد. وقتی جیکجیک میکنن، میخوام خفهشون کنم. ولی نمیفهمم چرا وقتی بچهها رو از شر این صدا راحت میکنم، به گریه میافتن و میدون دنبال مامانهاشون. لوسهای بچهننه. دلم میخواد قیافهی مامان رو ببینم وقتی بین علفهای باغچه چشمش به ماری بیفته که من برای دستی شدن، توی حیاط رهاش کردم. باید خیلی خوشحال بشه.آخرین بار که یه مارمولک انداختم توی لباسش، از ذوق زیاد بالا و پایین میپرید و جیغ میکشید. اون شب که مامان روش رو اونور کرد و نگام نکرد، فهمیدم چقدر دوستم داره و عاشقمه. نمیتونه ذوق داشتن بچهای مثل منو، بعد از شنیدن حرفهای خانم همسایه، کنترل کنه. آخه از عمهزری شنیدهم لیلاخاله به بچههاش گفته دور و بر بچهی فلانی نگردن. خوشحالم که حریم خصوصی من برای همسایهها هم جا افتاده. این متن برای چالش انار سرخ عزیز هست در واقع یه همکاری بین بلاگفایی ها و بلاگیکسی ها. امیدوارم شرکت کنین. یه جورایی مجبور میشیم چند دقیقه ای از زندگی کنده شیم و به موضوعی متفاوت فکر کنیم😊 [ سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 17:18 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |