|
گلی |
روستاگردی رو عاشقم. روستاهای سمت دریا رو دوست ندارم ، همشون لب تختن بدون هیچ پستی و بلندی ، حالا هر چقدرم دار و درخت داشته باشن. روستا باید روی کوه باشه ، از تو کوچه پس کوچه ها و تراس خونه ها جنگل ببینی آسمون ببینی ، منظره ببینی. اینجایی که صبح رفتم، تو بچگی پاتوق همشهری هام بود. امام زاده ای که شباش غلغله بود .کل خاندان گلی از طرف پدری جمع میشدیم و شب از این طرف تا اون طرف زیلو پهن می کردیم( سر جمع ۱۵ نفرم نبودیم😄). بزرگترا حرفای بزرگونه می زدن ما هم بازی می کردیم. اخر شب هم بابا برامون از مغازه های دور و بر خرید می کرد و برمی گشتیم. الان خیلی عوض شده. به جای امام زاده ی کوچولو موچولو یه ساختمون بزرگ ساختن ، قشنگه ولی دیگه چوبی نیست. از پنجره های خیلی بزرگش ، جنگل روی کوه معلومه. انقدر اسمون قشنگ بود که نگو. یکم نشستم ، خواستم براتون دعا کنم ولی دعاهام این مدلی بود ، یه مادر : کمردرد، تارا : بچه ، مشوش : دانشگاه ، پارادوکس : کار لیلی : نذرش ، هانیه : باباش، زانوش و ... چرا؟ چون دخترک هی سیخونک می زد که بریم بریم. امیدوارم فرشته ها مطلب گرفته باشن و جای دعاهامم جابجا نشده باشه🥴 +دستم که به حرم امام رضا نرسید ، حداقل امام زاده رفتم. + یکم بالاتر یه امام زاده هست توی جنگل که باید پیاده بریم. نشون کردم واسه سری بعدی مخ طرف بزنم منو ببره🤭😁 [ یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 13:3 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |