|
گلی |
||
|
درگیری ذهنی فقط اونجایی که برای اولین بار توی عمرت موهات تا کمرت رسیده ولی تو حتی ازش خبر نداری. چون فقط بابت رفع تکلیف رفتی جلو اینه و بهشون شونه کشیدی اونم با عجله که بری سراغ بقیه کارهات و بعدشم چپوندیش زیر کلیپس که نره تو مشتهای نی نی . حتی وقتی عکسشو برای آرایشگرت فرستادی هم متوجه قد و بلندیش نشدی تا اینکه نوتیف جواب آرایشگر میاد: تو که موهات تا کمرته تا کمرمه؟!کی رسید؟هیچوقت نمی رسید ! شایدم چون فکر می کردم هیچوقت نمی رسه بهش دقت نکردم. بچه کوچیک تو ماه های اول اونقدر وقتت می گیره که گاهی یادت میره به خودت سر بزنی و اینو تا وقتی بچه دار بشی نمی فهمی . این روزا گردن بند و پلاک بدل می بندم قشنگه ، دستبندی که هدی برام درست کرده گذاشتم و هر بار از تماشاش لذت می برم. کارهاش از نزدیک صد برابر قشنگ تر از تو عکساست .
[ دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ ] [ 8:55 ] [ گلی ]
[ ]
برای من قالب وبلاگ فقط چند خط کد که ظاهر صفحه رو عوض میکنه نیست . قالب برای من چیزی فراتره . یه معرفی ساده است از خودم ، دیدگاهم، زندگیم و از چیزهایی که میخوام بنویسم. قبلاً دربارهی قالب قبلی نوشتم. اما این بار ماجرا فرق داره. با ورود یه آدم جدید به زندگیم، فصل تازهای باز شده و احتمالاً نگرشم به دنیا هم تغییر میکنه.خلاصه، گلی دیگه گلی سابق نمیشه.هر گوشه ای از قالب جدید برای من معنایی داره. اون خانومه نماد گلیه . دخترک، نماد دخترمه. اون فسقل بچه کنار گلی هم پسرکمه . نور در تصویر ، نماد روشنایی توی زندگیمونه. اون گسترهی پهن و وسیع و منظره برای لذت بردن از زندگی ، بغل گرم، برای نشون دادن صمیمیت بینمون و رودخونه، برای جریان شاد زندگی . ما دور هم، در کنار هم خوشبختیم. شاید بپرسید پس آقای همسر کو؟😂 ایشون پشت صحنه بوده و از ما عکس میگرفته. نقش پررنگ یه حامی که امنیت و آرامش خاطر این سه نفر به لطف حضورشه.😊 و یه تشکر ویژه: از آرزوی عزیز که با وجود نقایص زیاد قالب قبلی، وقت گذاشت و با صبر و حوصله و سلیقهی خوشگلش، این قالب رو برام طراحی و کدنویسی کرد. آرزو جان، واقعاً ممنونم. 🌷
[ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ ] [ 17:26 ] [ گلی ]
[ ]
اشتباه سری قبل انجام نمیدم.بچه حالا حالا ها نیاز به اسباب بازی خاصی نداره. از صبح دورش درپوش و قالب سیلیکونی و ملاقه چوبی گذاشتم باهاش درگیره . اصلا به اسباب بازیهاش نگاه هم نمی کنه
[ شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ ] [ 14:56 ] [ گلی ]
[ ]
صبح دل انگیز و آسمون آبی خوش رنگ امروز ، با آفتابی که گرماش سوز سردی هوا رو متعادل می کرد ، جون میداد واسه جنگل نوردی ولی بدون دخترک به دلم نمی نشست . بعد مدتها زن و شوهری با پسرک زدیم به دل خیابون. آهنگ مازنی گذاشتیم و رفتیم روستاگردی. روستای مادربزرگ پدری . خواستم خودمو محک بزنم ، ببینم هنوز می تونم منزل پدرِ مادربزرگم پیدا کنم؟ وقتی دختر کوچولوی دبستانی بودم با پیراهن سفید و سارافون قرمز و کفش ورنی قرمزم تو باغ خونش گشتی زدم . باغ شاه بابا ،درختان انبوهی داشت که نمی گذاشت اثری از افتاب روی زمین دیده بشه ،با یک درخت کندس ،پس احتمالا فصل پاییز بوده که به اونجا رفتم. حتی خودشم یادم میاد. چند باری به خونمون اومده بود . یادمه. همیشه جانمازشو به جای عمودی ، افقی پهن می کرد. قیافه اش با جلیغه مشکی روی پیراهن سفید و کلاه مردای قدیم مازندران تو ذهنم مونده. روستا اونقدر تغییر کرد که به زحمت پیداش کردم . روستا توسط ویلاهای انچنانی در حال بلعیده شدنه. فضاشو با کوچه های منتهی به تپه های جنگلی که به کوه ها ختم می شد دوست داشتم. چه خاطراتی برام زنده شد .
[ جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵ ] [ 19:42 ] [ گلی ]
[ ]
همین امروز صبح ، دقیقا چند لحظه قبل تصمیم گرفتی تموم تلاشتو بکنی تا دستت به توپ برسه. با تموم قدرت نی نی ها دستتو کشیدی و نوک انگشت شصت پای چپت رو روی زمین فشار دادی و خودتو هل دادی جلو. یکم روی زانوهات بلند شدی که به حالت چهار دست و پا بشی ولی کمرت خیلی بالا نیومد. من خواهر جون بالای سرت نشستیم و تشویقت کردیم. اولین بار اولین حرکت رو به جلو ، خونه مامان بزرگ مادری
[ جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵ ] [ 8:14 ] [ گلی ]
[ ]
دیروز دقایق آخر ، وقتی داشتم برای برگردوندن دخترم از مدرسه اماده می شدم پسرک روی دست ها و پاهاش بلند شد. خودشم چند باری نگاه به دستاش و شکمی که دیگه روی زمین بود انداخت و از آب و هوای خوب این ارتفاع از زمین تعجب کرد ولی وسط قربون صدقه هام محبور شدم بغلش کنم و از خونه برم بیرون. حیف شد دلم می خواست اون لحظه تا ابد استپ بخوره
[ چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ ] [ 7:44 ] [ گلی ]
[ ]
پیراهن مردانه تو یه لول دیگه است. مخصوصا اگر سفید باشه . پاشم براش اسپند دود کنم که چشم مادر بیشتر می گیره
[ سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ ] [ 7:17 ] [ گلی ]
[ ]
ذوقِ گفتن این خبر داشت از پهلوهام میزد بیرون. یه لحظه، بدون اینکه برگردم، بدون اینکه فکر کنم، به آقای همسر گفتم:پسرک دندون درآورد.همون لحظه یادم افتاد، نباید میگفتم. سریع برگشتم و نگاهش کردم: ولی تو مثلاً نمیدونی! آخه قول داده بودم دخترک خودش خبرش رو به همه بگه. همین موقع دخترک اومد و پرسید: چی شد؟ به بابایی گفتی؟یه لحظه یخ شدم. فکر می کردم خونه همسایه است ولی با یه مهربونیِ قشنگ گفت: اشکالی نداره.سهتایی خندیدیم. در حالی که پسرک، بیخبر از دنیا و آدمهاش، به خوابِ قیلولهی ظهر رفته بود. اون روز نتونستم کار خاصی برای دخترک انجام بدم. ولی فکر کنم شنیدن همین خبر، کلی حالِ خوب بهش تزریق کرد. اینا رو مینویسم تا یادم بمونه چطور یه دندونِ کوچیک، یه خونه رو پر از خنده کرد. یادم بمونه که شادیِ ما، توی همین چیزای کوچیک خلاصه میشه. ادامه مطلب
[ یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 22:3 ] [ گلی ]
[ ]
پسرم تو امروز از مرز شش ماهگی گذشتی ، چشمات کنجکاوتر ، دستات قوی تر و پاهات لگدای محکمی به زمین می زنه وقتی ذوق می کنی. تو اوج گریه با یه ادای عطسه یا یه حرکت متفاوت غش غش می خندی . به من به چشم نَنو نگاه می کنی و شیشه شیرت ولی بابایی برات منبع شادیه و با کوچک ترین حرکت خواهرت بال بال می زنی. یه بار به حرکت چهار دست و پای خواهرت نگاه کردی و کمرت آوردی بالا ولی همون شد که شد. صبح ها به محض رفتن همه دنبالم با روروئک راه میفتی. مواد غذایی زیادی تست کردیم و شکر خدا حساسیت نداشتی و الان برای تنوع غذایی از چتی استفاده می کنم. رمز شیر خشک خوردنت اینه که خودت شیشه رو نگه داری و کلی از شیر تو چشم و چالت می ریزی تا دو قلوپ بخوری ولی از وقتی شیرخشک خوردی فهمیدم تا الان چقدر گرسنگی کشیدی آخه۱۲۰ تا یه سره بدون توقف نوشیدی. وقتی به پهنای صورت گریه می کنی و دستات باز می کنی قلبت تیکه تیکه میشه و وقتی بغلت می کنم بلافاصله خیالت راحت میشه و نفس عمیق می کشی نصفه نیمه نشستن هم یاد گرفتی
[ جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 15:47 ] [ گلی ]
[ ]
بارون نرم و لطیفی میباره ، منو میبره به خاطره بارش بارون تو محل شرکت قبلی ، یا حتی قبل تر ، محل کار قبلیم. اونجا ساعت کارم طولانی تر بود ، چه روزهایی که بعدازظهر هوا ابری و تاریک میشد و فکر می کردی غروب شده. یا وقتایی که بارون و رعد و طوفان میشد و چتر نداشتیم . به فکر آژانس گرفتن هم نبودیم ، خیس بارون برمی گشتیم خونه. امسال پاییز دخترک باعث میشه بتونم تو بارون از خونه بزنم بیرون. در ساعات نامتعارف برای یه کارمند. یه زمانی آرزوم بود ساعتهای هشت تا ده صبح بیرون از محل کارم باشم ، ببینم مردم عادی چیکار می کنن. اینکه می گم آرزو جدی می گم. ماموریتهام یا از ساعت ابتدایی روز شروع میشد یا مرخصی تو این تایم نداشتم. محل کار جدیدم دیگه ماموریتی نیست ، همش تو چهاردیواریه . ساختمون جدید از چهارطرف بسته است . اگه بارون بباره ، برف بیاد، رنگین کمون بزنه من فقط دیوار میبینم. سر راهم گل فروشی داره ، میتونم برای خودم گل بخرم و محدوده دنیای خودمو زیبا کنم. اگر قرار بود ساختمون محل کار برای خودم انتخاب کنم ،یکی از اولویتهام پنجره رو به سمت منظره یا حرکت ادم ها بود . بالاخره قراره پنج ساعت از هر روز باقی عمرم اونجا سر شه
[ یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 9:20 ] [ گلی ]
[ ]
Ā· Ā· Ā·
مطالب قدیمیتر Ā»
|
||