گلی
 
خانه مطالب ایمیل قالب وبلاگ پروفایل

صبح دل انگیز و آسمون آبی خوش رنگ امروز ، با آفتابی که گرماش سوز سردی هوا رو متعادل می کرد ، جون میداد واسه جنگل نوردی ولی بدون دخترک به دلم نمی نشست . بعد مدتها زن و شوهری با پسرک زدیم به دل خیابون. آهنگ مازنی گذاشتیم و رفتیم روستاگردی. روستای مادربزرگ پدری . خواستم خودمو محک بزنم ، ببینم هنوز می تونم منزل پدرِ مادربزرگم پیدا کنم؟ وقتی دختر کوچولوی دبستانی بودم با پیراهن سفید و سارافون قرمز و کفش ورنی قرمزم تو باغ خونش گشتی زدم . باغ شاه بابا ،درختان انبوهی داشت که نمی گذاشت اثری از افتاب روی زمین دیده بشه ،با یک درخت کندس ،پس احتمالا فصل پاییز بوده که به اونجا رفتم. حتی خودشم یادم میاد. چند باری به خونمون اومده بود . یادمه. همیشه جانمازشو به جای عمودی ، افقی پهن می کرد. قیافه اش با جلیغه مشکی روی پیراهن سفید و کلاه مردای قدیم مازندران تو ذهنم مونده.

روستا اونقدر تغییر کرد که به زحمت پیداش کردم . روستا توسط ویلاهای انچنانی در حال بلعیده شدنه. فضاشو با کوچه های منتهی به تپه های جنگلی که به کوه ها ختم می شد دوست داشتم. چه خاطراتی برام زنده شد .

[ جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۲۴ ] [ 19:42 ] [ گلی ] [ ]
درباره وبلاگ 🌷