|
گلی |
||
|
احتمالا یه خونه روستایی اونم تو شمال آرزوی آخر هفته خیلیا باشه ولی من امیدوارم به اونجا نرم. خونه ای به سبک قدیم ، با سقف چوبی و سکویی بزرگ با حیاط گنده و باغی که تبدیل به مرغداری شده. مهمونای استانهای دیگه که میان دوسش دارن ولی من نه. دلم می خواست به جای نشستن تو خونه ای که از سر و کولمون ، ( بزار بشمارم🤔)هفت تا بچه بالا برن و به زور دنبال سوراخ موش واسه شیردادن بچه بگردم ، حداقل تو روستا یه دوری می زدیم ، بعد از ظهر برای تنوع به جنگل پشت روستا می رفتیم ، برای چیدن میوه به باغ می رفتیم ولی نمی ریم که. از صبح تا شب مثل خانوم خانوما تو چهاردیواری میشینیم و اجازه میدیم بچه ها همو بزنن، گریه کنن، داد بکشن و مغزامونو بجوئن و وقتی به حد جنون رسیدیم چشم انتظار یه حرکت از بزرگترها باشیم که اذن برگشت بدن ولی چون حال و هوای زندگی قدیم براشون زنده میشه دل نمی کنن اوایل ازدواج ، عصر دور هم جمع میشدیم و عضو جدید از جوونای همسایه ها می گرفتیم و تو حیاط تو میبیستم و والیبال و گردوبازی می کردیم ولی الان هِچی به هِچی. ولی به بچه ها اولترا خوش می گذره
[ جمعه ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ] [ 9:38 ] [ گلی ]
[ ]
|
||