|
گلی |
||
|
در رو پشت سرم بستم ، چند قدمی به نیتِ خرید و فریب اذهان از خونه زدم بیرون. نیم ساعته ناقابل. پاهام روی آسفالت خشک و هوای خنک منو می برد به سمتی که حس می کردم هوا راحت تر تو ریه هام میره. نیاز بود یکم تو خودم باشم. هنوز علف هرز کنج آسفالت و دیوار گلهای آبی میده. روی دیواره خونه ای گلی که فکرشو نمی کردم پر از شکوفه و گلهای زرد شده. از حیاط بسیار کوچک منزلی شاخه های پر برکت درخت خرمالو به بیرون آویزون شده و... و درخت مورد علاقه ام بهم نشون داد بالاخره پاییز رسیده. تصور می کنم اونم می دونه چقدر دوسش داره. غرق برگهای ریز زرد و قهوه ایش بودم که رو زمین ریخته بود. نگاهمو جابجا کردم. در حالی که سگرمه هام تو هم و عمیق در فکر بودم ، چشمم خورد به نوشته ی روی دیوارِ زیرِ درخت مورد علاقه ام. « لبخند» مثل شوهرم وقتایی که قیافه ام داد می زنه ناراحتم و بهم اشاره می زنه تصنعی بخندم ، درخت قشنگم بهم اشاره زد ، بخند . درسته که تبلیغات پیش دبستانی بود ولی من با چشمام دیدم، خود درخت بهم گفت.
[ یکشنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۳ ] [ 10:4 ] [ گلی ]
[ ]
|
||