|
گلی |
||
|
یه وقتایی خیلی جدی خجالت می کشم یه متن می نویسم و پست می کنم. از اینکه جلو شما دارم می نویسم .انگاری سر صف ایستادم بلندگو دستمه دارم سخنرانی می کنم. از این مدل خجالتها هم مگه داشتیم؟!
[ یکشنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۳ ] [ 21:5 ] [ گلی ]
[ ]
در رو پشت سرم بستم ، چند قدمی به نیتِ خرید و فریب اذهان از خونه زدم بیرون. نیم ساعته ناقابل. پاهام روی آسفالت خشک و هوای خنک منو می برد به سمتی که حس می کردم هوا راحت تر تو ریه هام میره. نیاز بود یکم تو خودم باشم. هنوز علف هرز کنج آسفالت و دیوار گلهای آبی میده. روی دیواره خونه ای گلی که فکرشو نمی کردم پر از شکوفه و گلهای زرد شده. از حیاط بسیار کوچک منزلی شاخه های پر برکت درخت خرمالو به بیرون آویزون شده و... و درخت مورد علاقه ام بهم نشون داد بالاخره پاییز رسیده. تصور می کنم اونم می دونه چقدر دوسش داره. غرق برگهای ریز زرد و قهوه ایش بودم که رو زمین ریخته بود. نگاهمو جابجا کردم. در حالی که سگرمه هام تو هم و عمیق در فکر بودم ، چشمم خورد به نوشته ی روی دیوارِ زیرِ درخت مورد علاقه ام. « لبخند» مثل شوهرم وقتایی که قیافه ام داد می زنه ناراحتم و بهم اشاره می زنه تصنعی بخندم ، درخت قشنگم بهم اشاره زد ، بخند . درسته که تبلیغات پیش دبستانی بود ولی من با چشمام دیدم، خود درخت بهم گفت.
[ یکشنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۳ ] [ 10:4 ] [ گلی ]
[ ]
مدل به خواب رفتن پسرک خیلی عجیب غریبه. اول دراز می کشه و شیر می خوره ، یه قلپ می خوره ، انگشتای پاشو می گیره ، حرکت نوزاد در پیلاتس رو اجرا می کنه. این وسط اگر صورتش برگشت سمت شیر که باز یه قلپ دیگه می خوره ، اگر نه و رفت جهت مخالف یهو زیاد می چرخه و دم رو میشه. دنیا رو از نیم سانت بالاتر میبینه و برنامه خواب تبدیل میشه به پیدا کردن نقشه گنج اسباب بازی ها. وقتی میبینم این روش برای خوابوندش جواب نمیده. یه دستی از کمر می گیرمش و میزارمش رو شکمم . یکم این مدلی با صدای قلبم برای خودش با آواهای نامعلوم لالایی می خونه و بازم سرشو میاره بالا ، یادش میره داشته می خوابیده . پلن بعدی دو مرحله ایه یا باید بغلش بگیرم و تو اتاق نیمه تاریک راه برم تا بخوابه یا روی پا با موزیک . شاید بگید چه اصراری دارم بخوابونمش وقتی خوابش نمیاد . باید به عرضتون برسونم که خواهر من ! ایشون از دو ساعت قبلش ، نق مخصوص خوابشو زده . فقط شیطون شده ، مقاومت می کنه تا اخرین قطره بنزین تو باک رو مصرف نکنه ، از برق خارج نمیشه 😬
[ شنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۲ ] [ 21:1 ] [ گلی ]
[ ]
دیشب از دمدمای صبح که بالاخره پسرک بیخیال لگدمالکردن مامانش شد و خوابش کمی عمق پیدا کرد، منم فرصت کردم به خواب رِم برم. اولش همهچی خوب بود. خواب دیدم رفتیم مسافرت، یه جای خشک و بیآبوعلف، کنار اتوبان. 😐 یهو نمیدونم از کجا، بچهٔ دهسالهٔ جاری و بچهٔ سهسالهٔ خواهر جاری هم به قصه اضافه شدن که ماماناشون سپرده بودنشون به من تا دستهجمعی از سفر لذت ببریم. 🤦چه لذتی! نگم براتون که تا خود صبح داشتم این دو تا رو از وسط اتوبان جمع میکردم. تو بیداری انقدر زلزله نیستن، نمیدونم تو خواب چی بهشون داده بودن که ضله شدم. وقتی چشم باز کردم هلاک بودم، دست و پام شل شده بود از بس دوییده بودم دنبالشون. خدایا، خداوندگارا، یه چیزی به این فرشتههات بوگو ، داستان زندگی من خیلی تکراری شده. تو بیداری که تا چشم کار میکنه دور و برمون بچهست (خدا زیادشون کنه!)، حداقل تو خواب بذار پرنسسی باشیم که با لنگ کفش گمشدمون دنبالمون میگردن. جسارت نشهها! فقط لطفاً قید کن که جهت پیدا کردن نیمهٔ گمشده، یه وقت نیفتن دنبالمون با کفش بزنن!
[ شنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۲ ] [ 9:46 ] [ گلی ]
[ ]
دوست عزیزی که کامنت خصوصی فرستادی ، یه لبخند آوردی به لبم قده در قندون 😁مخصوصا کامنت آخرت. دلمو شاد کردی ، خدا دلت شاد کنه😊سعیمو می کنم . از وجود دوستانی مثل شماست که انرژی می گیرم
[ جمعه ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ] [ 20:29 ] [ گلی ]
[ ]
احتمالا یه خونه روستایی اونم تو شمال آرزوی آخر هفته خیلیا باشه ولی من امیدوارم به اونجا نرم. خونه ای به سبک قدیم ، با سقف چوبی و سکویی بزرگ با حیاط گنده و باغی که تبدیل به مرغداری شده. مهمونای استانهای دیگه که میان دوسش دارن ولی من نه. دلم می خواست به جای نشستن تو خونه ای که از سر و کولمون ، ( بزار بشمارم🤔)هفت تا بچه بالا برن و به زور دنبال سوراخ موش واسه شیردادن بچه بگردم ، حداقل تو روستا یه دوری می زدیم ، بعد از ظهر برای تنوع به جنگل پشت روستا می رفتیم ، برای چیدن میوه به باغ می رفتیم ولی نمی ریم که. از صبح تا شب مثل خانوم خانوما تو چهاردیواری میشینیم و اجازه میدیم بچه ها همو بزنن، گریه کنن، داد بکشن و مغزامونو بجوئن و وقتی به حد جنون رسیدیم چشم انتظار یه حرکت از بزرگترها باشیم که اذن برگشت بدن ولی چون حال و هوای زندگی قدیم براشون زنده میشه دل نمی کنن اوایل ازدواج ، عصر دور هم جمع میشدیم و عضو جدید از جوونای همسایه ها می گرفتیم و تو حیاط تو میبیستم و والیبال و گردوبازی می کردیم ولی الان هِچی به هِچی. ولی به بچه ها اولترا خوش می گذره
[ جمعه ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ] [ 9:38 ] [ گلی ]
[ ]
|
||