گلی
 
خانه مطالب ایمیل قالب وبلاگ پروفایل

با آب پنیر یه نیمچه دوشی گرفتم. هم من هم نصف آشپزخونه. این یه ذره ظرف چه برکتی داشت ، تا کجاها رو که نابود نکرد!

دخترک مدرسه نرفت ، صبح یه عدد عطسه کرد و گلو درد گرفت ، اصلنم به اینکه امروز معلم می خواست درس اول و دوم فارسی رو بپرسه ولی حوصله اش نشده بود بخونه ربط نداشت ولی به حول قوه الهی الان که می نویسم خوبه خوب شده.

پیرهن مردونه سفید و شلوار آبی یخی به تن پسرک کردم و راهی مرکز بهداشت شدیم. باز هم گروهی از دانشجوها در واحد واکسیناسیون منتظر بچه های واکسنی بودن. اینبار خوش مشرب و کمتر خجالتی . بدیش اینه وقتی بچه رو تخته یه عالمه سر میاد تو محدوده دیدش و باعث وحشت بچه میشه ، بهشون گفتم چرا مثل کلیپ های اینستاگرام اول روی جای امپول چند ضربه نمی زنین بچه نفهمه دارین چیکار می کنین؟ یکی از دانشجوها خندید و گفت برای اینکه اینجا خارج نیست و هار هار هار خندیدن. یکیشون دستاشو گرفت ، به منم گفتن پاهاشو نگه دارم و خانوم مسئول واکسن اومد جلوی دید من و بچه. به دانشجو گفتم حداقل یکم بخندونیدش بچه ام ترسید و همگی دست به دست هم دادن و یکی برای پسر دانشجو شاخ گذاشت و خودشون غرق خنده شدن و بچه ای که یه عالمه سوراخ دماغ میدید با پنج شیش تا دهن باز که لوزالمعده ازش پیدا شده بود. وقتی مسئول بهداشت زارت ، بدون مقدمه آمپول زد ، پسرک چنان جیغی کشید که صدای خنده ها قطع شد و همه یه قدم رفتن عقب.

پسرک قوی من بعد چند ثانیه ساکت شد و مثل نفر قبلی نشد که تا پایین پله ها هم صدای جیغش می رسید .

الان دومین دوز قطره مسکن خورده و چشماش داره قرمز میشه و خودش بی حال . امیدوارم از این مرحله هم به راحتی گذر کنیم

[ سه شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۸ ] [ 14:31 ] [ گلی ] [ ]
درباره وبلاگ 🌷