|
گلی |
||
|
دیشب از دمدمای صبح که بالاخره پسرک بیخیال لگدمالکردن مامانش شد و خوابش کمی عمق پیدا کرد، منم فرصت کردم به خواب رِم برم. اولش همهچی خوب بود. خواب دیدم رفتیم مسافرت، یه جای خشک و بیآبوعلف، کنار اتوبان. 😐 یهو نمیدونم از کجا، بچهٔ دهسالهٔ جاری و بچهٔ سهسالهٔ خواهر جاری هم به قصه اضافه شدن که ماماناشون سپرده بودنشون به من تا دستهجمعی از سفر لذت ببریم. 🤦چه لذتی! نگم براتون که تا خود صبح داشتم این دو تا رو از وسط اتوبان جمع میکردم. تو بیداری انقدر زلزله نیستن، نمیدونم تو خواب چی بهشون داده بودن که ضله شدم. وقتی چشم باز کردم هلاک بودم، دست و پام شل شده بود از بس دوییده بودم دنبالشون. خدایا، خداوندگارا، یه چیزی به این فرشتههات بوگو ، داستان زندگی من خیلی تکراری شده. تو بیداری که تا چشم کار میکنه دور و برمون بچهست (خدا زیادشون کنه!)، حداقل تو خواب بذار پرنسسی باشیم که با لنگ کفش گمشدمون دنبالمون میگردن. جسارت نشهها! فقط لطفاً قید کن که جهت پیدا کردن نیمهٔ گمشده، یه وقت نیفتن دنبالمون با کفش بزنن!
[ شنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۲ ] [ 9:46 ] [ گلی ]
[ ]
|
||