گلی
 
قالب وبلاگ

یه جوری از بلاگفا دلم گرفته ، حالم بد میشه فضاشو میبینم. تموم سعیم این بود حتی اتفاقات بد زندگیمو با شوخی و خنده بنویسم بلکم دو سال دیگه برگشتم و خوندمش خنده بشینه رو لبهام. حتی اگر کسی اینجا رو نخونه . برای دل خودم ، فقط و فقط خودم . اونوقت ...

[ دوشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 0:30 ] [ گلی ] [ ]

بارون نرم و لطیفی میباره ، منو میبره به خاطره بارش بارون تو محل شرکت قبلی ، یا حتی قبل تر ، محل کار قبلیم. اونجا ساعت کارم طولانی تر بود ، چه روزهایی که بعدازظهر هوا ابری و تاریک میشد و فکر می کردی غروب شده. یا وقتایی که بارون و رعد و طوفان میشد و چتر نداشتیم . به فکر آژانس گرفتن هم نبودیم ، خیس بارون برمی گشتیم خونه.

امسال پاییز دخترک باعث میشه بتونم تو بارون از خونه بزنم بیرون. در ساعات نامتعارف برای یه کارمند.

یه زمانی آرزوم بود ساعتهای هشت تا ده صبح بیرون از محل کارم باشم ، ببینم مردم عادی چیکار می کنن. اینکه می گم آرزو جدی می گم. ماموریتهام یا از ساعت ابتدایی روز شروع میشد یا مرخصی تو این تایم نداشتم. محل کار جدیدم دیگه ماموریتی نیست ، همش تو چهاردیواریه . ساختمون جدید از چهارطرف بسته است . اگه بارون بباره ، برف بیاد، رنگین کمون بزنه من فقط دیوار میبینم.

سر راهم گل فروشی داره ، میتونم برای خودم گل بخرم و محدوده دنیای خودمو زیبا کنم.

اگر قرار بود ساختمون محل کار برای خودم انتخاب کنم ،یکی از اولویتهام پنجره رو به سمت منظره یا حرکت ادم ها بود . بالاخره قراره پنج ساعت از هر روز باقی عمرم اونجا سر شه

[ یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 9:20 ] [ گلی ] [ ]

آخرش این بی حافظه بودن کار دستم میده. این چندمین باره که فراموش می کنم قرص قلبم خوردم یا نه. امروز بعد از خوردن قرص یه خاطره تیره و تاری از رفتنم سمت قرص به ذهنم اومد. حیف که رو تصاویر ارشیوی مغز تاریخ و ساعت ضبط نمیشه .

[ شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 11:16 ] [ گلی ] [ ]

اینکه امروز قرار بود به خنده و شادی و بزن و برقص بگذره ولی احتمال ۹۹/۹۹۹۹۹ درصد کنسل شد همش به خاطر حکمت خدا و دلسوزی کائنات برای جیب اقای همسر بود. جشن دندونی دخترِ پسرِ برادرِ مامانمه به زبان ساده تر بچه پسرداییم. من برم جشن کارای ادایی زیادی یاد می گیرم و یه ماه دیگه که پسرک دندون دربیاره فیلَم هوس هندستون رفتن می کنه و الانم که جیبم پر از خالیست .

اصلا معلومه که دلم می خواد برم مهمونی ولی نشده و دارم خودمو دلداری میدم یا نیاز به رسم شکل و هندسه و مثلثاته؟

[ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 8:34 ] [ گلی ] [ ]

صبح که اسمون تیره شهر ، دلمو غمگین کرده بود ، زور افسردگی بهم چربید ، تیر آخر کلیپ اینستا بود نمی دونم چطور یک قطره اشک چکید . رو کردم به ملودی فای و گفتم کمی اهنگ غمگین گوش بدم شاید دلم سبک شد . سابقه اهنگ هام پر بود از موسیقی شاد . پروژه عوض شد ، رقصیدم . پسرک چه تماشاگر خوبیه منو ترغیب کرد که با خنده هاش لبخند بزنم. بغلش کردم ، چرخیدیم و رقصیدیم . بینی هامون به هم زدیم و پیشونیمون به هم مالیدیم، دهنشو باز می کنه و می خواد گونه امو بخوره و من می زارم به پای بوسه نوزاد به مادرش. گونه ام آب دهنی میشه ولی می خندم.

رفت

غول بی شاخ و دم افسردگی برای بار هزارم اومد ، نذاشتم بار و بندیل زمین بزاره. رفت.

ناصر زینلی می گه دوست دارم

+ می خوام چتر بدست بگیرم زیر بارون قدم بزنم. تو چی؟( زیر بارون نرفته بند اومد😐)

[ چهارشنبه هشتم مهر ۱۴۰۵ ] [ 11:21 ] [ گلی ] [ ]

وبلاگها رو می خونم. انگاری همه جا هوا خنک شده . شکر خدای متعال. داره بارون می باره و خونه کسی نیست پسرک برام نگه داره ، امیدوارم بودم زمان برگردوندن دخترک بارون بند بیاد ولی هواشناسی می گه اون ساعت رعد و برق هم بهش اضافه میشه.

رنگ آسمون عجیب شده ، از اون مدل بارون هاست که چتر جوابگو نیست.

[ چهارشنبه هشتم مهر ۱۴۰۵ ] [ 9:42 ] [ گلی ] [ ]

مدرسه دخترک یه ویژگی خوب داشت، اکثر بچه ها کلاس جانبی می رفتن و دخترک دید داره ازشون عقب میفته خودش درخواست کرد برگرده به کلاس سنتور .

کتابشو باز کردم ، همه چی فراموشمون شده . به علائم نگاه می ندازم و یادم میاد اون روزا چقدر به من سخت گذشت غصه ام می گیره ولی برای اینده بچه باید سختی کشید . امیدوارم مثل مامانش بی هنر نباشه و بتونه گلیم خودشو از اب بکشه بیرون.

دیگه اشتباهات گذشته تکرار نمی کنم

[ سه شنبه هفتم مهر ۱۴۰۵ ] [ 18:17 ] [ گلی ] [ ]

آخه من استاد داستانهای یهویی و بدون فکر آخر شب بچه هام. راستش خودمم نمی فهمم اینا رو از کجا میارم ، فقط شروع می کنم به گفتن و داستان خودش میاد . یه بار یه عالمه مامان و بچه ، خیاری تو خونه روستامون شب برای خوابیدن دراز کشیده بودیم که شروع کردم خیلی اروم زیر گوش دخترک قصه گفتم ، بعد یه مدت همه جا ساکت شد و چون تاریک بود من فکر کردم بقیه خوابیدن ، نخواستم مزاحم خوابشون بشم منم ساکت شدم که یکی یکی صداشون در اومد : بقیه اش چی شد؟ نهنگه چیکار کرد؟ در واقع داشتم خواب از سر همه می پروندم خودم خبر نداشتم😁

شهریه میدی برات دوره اموزشی بزارم؟😂


ادامه مطلب
[ دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵ ] [ 20:37 ] [ گلی ] [ ]

درست نیست همیشه از خستگی زندگی با پسرک بگم. امروز حسابی در انجام کارها بهم کمک کرد. اول از همه و مهمترینشون این بود که وقتی بیرون خونه کار داشتم پوشکشو کثیف نکرد . صبح که حس آهنگ شاد و قری بود و هر بار که از جلو چشمش رد میشدم یه جوری میخندید که تشویق میشدم و بیشتر می رقصیدم ، اینطوری تایم ورزشم پر شد . نونی که به دستش دادم فقط تیکه تیکه کرد و رو زمین ریخت اصلا اوغ نزد که بترسم نکنه بچسبه تو گلوش. چهار چشمی مواظب لباسشویی بود که کارشو درست انجام بده و مامانش با خیال راحت ناهار بپزه . موقع تا کردن روتختی ها و روبالشتی های شسته شده هم هر بار که از رو صورتش پارچه رو می کشیدم انقدر ذوق زده شد و بال بال زد و خندید که مامانش یادش رفت چقده از تا زدن روتختی بدش میاد . حالا شما بگید ، این همه کمک برای انجام کار خونه ، دست و جیغ و هورا نداره؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵ ] [ 11:28 ] [ گلی ] [ ]

یک مرحله دیگه از زندگی پسرک انلوک شد. یه سر رفتم تو اتاق خواب یه چی وردارم که صدای خش خش نایلون اومد. دویدم سمتش در حالی که دستام تو هوا و پاهام تو هم لول خورده بود فریاد می زدم : نههههه ( تصویر آهسته منو مشاهده می فرمایید)

ناگهان همه جا تاریک شد ، دایره ی نورِ نورافکن افتاد روی پسرک ،(نمی دونم از کجا ولی صدای آژیر ماشین پلیس هم پس زمینه تصویر ، تصور کنین ) در حالی که حس می کرد گیر افتاده ، چهرشو در هم کشید ، یک دستش نایلون زباله ی سطل آشغال و گردنش به طول نیم متر کشیده شده به سمت دستش بود منو که دید ننه من غریبمو شروع کرد و زد زیر گریه.نترسید، خوشبختانه مچشو قبل از ارتکاب جرم گرفتم😮‍💨

[ شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ ] [ 11:59 ] [ گلی ] [ ]

سالها قبل که گلی دخترکی ابتدایی بیش نبود ، پدربزرگ دوستانِ تهران نشینش رو دعوت کرد تا چند روزی خونه اشون مهمون باشن. از قضا دخترِ دوست پدربزرگ تازه نامزد کرده بود و تو دوران شیرین نامزد بازی بودن . پدربزرگ عادت داشت هر روز صبحِ خیلی زود یه سطل برمی داشت و از درخت انجیر کهنسالِی که میون باغ مرکبات پشت خونه اش بود انجیر می چید. دختر و نامزدش هم به خیال اینکه این موقع صبح کسی تو باغ نیست ،معلوم نبود داشتن چه خبط و خطایی می کردن که یهو با صدای اِهِن پدربزرگ که میون شاخ و برگ ، بالای درخت انجیر استتار شده بود پا به فرار می زارن. گلی که بزرگ شده ولی نمی دونم چی شد نصف شبی یاد اون روز افتاد و هنوز نفهمید اونا داشتن چیکار می کردن

[ شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ ] [ 4:21 ] [ گلی ] [ ]

یه زمانی فکر می کردم ما اصل و نسب و تیل و تبار بزرگی نداریم ، چون پدربزرگهام خیلی زود پدرشون از دست دادن و زیر دست کدخدا بزرگ شدن. کدخدای روستای ما اونقدر پولدار و ثروتمند بود که اسم روستامون هر کی بشنوه هنوز بعد این همه سال اسم اون یادش میفته و فکر می کنه هممون ثروتمندیم. تا اینکه فهمیدیم نه تنها پدر پدربزرگهامون کلی زمین داشتن ، بلکه از اون مهمتر پدره مادربزرگ پدرم و همین طور پدره پدره مادربزرگ پدرم از ثروتمندان شهر بوده ، میر بودن و اون زمان باسواد . نیمی از زمینهای روستا برای اونها بود ولی چون به جای پسر ، شش تا دختر داشت ، بعد فوتش کدخدا زمینهاشو بعنوان خونه سرا به مردم می بخشید تا جمعیت روستا رو زیاد کنه و مردم بشن کارگر زمینهاش. حتی پدربزرگهام بعنوان کارگر زیر دستش بزرگ شدن و زندگی سختی داشتن و یه نون بخور نمیری تو یه خونه کوچیک کاه گلی . تا اینکه قانون اصلاحات اراضی میاد و شاه دستور میده هر کسی رو هر زمینی که کار می کنه و ابادش کرده اون زمین مال خودش باشه و از اون موقع زندگیشون پیشرفت می کنه و زمینهایی که پدربزرگ خار و علفهاشوبا دست های خالی خودش کنار زده و محصول کاشته ( که کم هم نبودن ) مال خودش میشه. اون زمان این اتفاقات و نداشتن پدر باعث شد حتی حس نکنن در حقشون ظلم شده. کدخدا الان که دستت از دنیا کوتاه ولی اگه اینکار نمی کردی شاید الان من هم مثل بچه ها و نوه هات اون ور اب داشتم زندگی می کردم و گرمای تابستون نیم کره شمالی برنمی تابیدم و تو سیدنی بی سر سِلاب با کانگوروها عکس می گرفتم و با دوستان کلاپمون نقشه می ریختیم آخر هفته یه سر بریم آبشار نیاگارا چون گایزمون شنیده بود پیتزای رستوران پنجمیه از سمت راست خوشمزه است و اشپزش قارچاشو با دست خودش از جنگل های امازون می چینه.

[ جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ ] [ 6:7 ] [ گلی ] [ ]

امشب برای پشه ها جشن گرفتیم . هنوز شب شروع نشده نفری یه تک شات از خون من زدن بالا . یه وقت فکر نکنین اینجور نوشتم اهلشم ها . تو فیلم ترکی هایی که مامانم میبینه دیدم . الان خونه اشونم. انقدر که مامانم فیلم ترکیه ای میبینه اینام یاد گرفتن. هی یه هورت از رگم می کشن هی شاخکاشون می زنن بهم به سلامتی

کی میمیرن پس؟! پوستم کنده شد

[ پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ ] [ 22:3 ] [ گلی ] [ ]

یکی به دخترک بفهمونه اینجا ایران است، ما ایرانی هستیم و من یه مادر ایرانی‌ام که با تربیت مادرِ دهه چهلی و آموزش‌های زرد اینستایی دارم سعی می‌کنم آشِ شعله‌قلم‌کاری با طعم پیتزا بپزم.

گرفتین چی گفتم؟

وقتی گفتم از این به بعد روزی بیست دقیقه فقط مال توام، منظورم از این به بعد تا بیست‌وچهار ساعت بعد بود. بعدش مثل پروژه پل B1 که بمب خورد تو کله‌اش، با نقشه‌ها و دسیسه‌های پسرک، این قرارداد فسخ و مُهرِ «غلط کردم» به پاش خورده شد.

حالا من موندم و بیست دقیقه‌ای که هیچ‌وقت طلایی نشد.شمام از این قرارداد طلایی ها آره؟😁

+پسرک بای بای یاد گرفت ، پوره سیب زمینی می خوره ، مرد شده ولی دهنش بوی شیر میده

[ پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ ] [ 16:14 ] [ گلی ] [ ]

روز گرمی بود ، مثل تابستون که نه ولی عرق در بیار بود. تو حیاط مدرسه با خیلی از مادرها هم صحبت شدم ، استارت صحبت رو هم پسرک می زد، دغدغه هممون تربیت بچه ها بود .

زنگ که خورد دخترک منو پیدا کرد ، اونقدر خیس عرق بود انگاری با شیلنگ شستنش. کلاسشون کولر و پنکه نداشت ، پرژکتور ، کامپیوتر ، همه چیزش خراب بود و به گفته دخترک کلاسها قشنگ نبودن . می گفت بچه های کلاس خیلی بی ادبن. یکی از بچه ها بهش گفته بود فوضول چون بهشون گفته بود انقدر دعوا نیفتین من از درس چیزی نمی شنوم. معلمشو خیلی دوست داشت حداقل جلسه اول تو دلش جا باز کرد، همه بچه های کلاس غیر از شش نفر از قبل با هم تو یک مدرسه بودن و تحویلش نمی گرفتن.‌ دخترک زنگ تفریح با یکی که از نظر خودش با ادب تر بود و شیطونی نمی کرد و اروم بود دوست شد . با وجود امکانات کم و بچه هایی که نپسندید ، اینجا رو به مدرسه قبلی ترجیح میداد

امیدوارم روزهای اینده هم همینطور باشه. نمی دونم به خاطر هورمونها و افسردگیمه یا چیز دیگه ، خیلی نگران و دلواپسم. خیلی زیاد

[ چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵ ] [ 13:42 ] [ گلی ] [ ]

زمان بندی من و دخترک عالی بود ولی با کمک های شایان و قابل تقدیر اقای همسر تو ترافیک گیر افتادیم ولی رسیدیم. از این فاصله دور خانم معلمِ دخترمُ که دیدم پسندیدم. از نظر ظاهری که خوشگله ، ان شا الله اخلاقشم به قشنگی ظاهرش باشه. دخترک نگران بود تو مدرسه جدید دوست پیدا نکنه. براش قصه آشنایی خودم و ربی تعریف کردم. که چقدر سعی کرد باهام دوست بشه و به قول امروزیا منو بدست بیاره ولی من محل نمی دادم و الان شده بهترین دوستم. اسم دخترک خوندن و با قدم های بلندش و کوله پشتی گلبهی دوید به سمت آینده اش. یه جایی دور از من. داخل سالنی که من اجازه نداشتم وارد بشم. دخترم رفت بدون من

تو هم دوری برات سخت بود؟

+ ساعت کار ادارات عوض شد و الان دغدغه صبح ندارم. خدا همینطور قشنگ قشنگ دونه به دونه دغدغه هامونو از بین ببره🍁

[ چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵ ] [ 11:5 ] [ گلی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیره ، فقط می رسم به وبلاگهای بروز شده در زمان محدود سر بزنم ، ولی به یاد همتون هستم ، لطفا پوزش منو پذیرا باشید
لینک های مفید
لینک های مفید