|
گلی |
سالها قبل که گلی دخترکی ابتدایی بیش نبود ، پدربزرگ دوستانِ تهران نشینش رو دعوت کرد تا چند روزی خونه اشون مهمون باشن. از قضا دخترِ دوست پدربزرگ تازه نامزد کرده بود و تو دوران شیرین نامزد بازی بودن . پدربزرگ عادت داشت هر روز صبحِ خیلی زود یه سطل برمی داشت و از درخت انجیر کهنسالِی که میون باغ مرکبات پشت خونه اش بود انجیر می چید. دختر و نامزدش هم به خیال اینکه این موقع صبح کسی تو باغ نیست ،معلوم نبود داشتن چه خبط و خطایی می کردن که یهو با صدای اِهِن پدربزرگ که میون شاخ و برگ ، بالای درخت انجیر استتار شده بود پا به فرار می زارن. گلی که بزرگ شده ولی نمی دونم چی شد نصف شبی یاد اون روز افتاد و هنوز نفهمید اونا داشتن چیکار می کردن [ شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ ] [ 4:21 ] [ گلی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |