گلی
 
قالب وبلاگ

سالها قبل که گلی دخترکی ابتدایی بیش نبود ، پدربزرگ دوستانِ تهران نشینش رو دعوت کرد تا چند روزی خونه اشون مهمون باشن. از قضا دخترِ دوست پدربزرگ تازه نامزد کرده بود و تو دوران شیرین نامزد بازی بودن . پدربزرگ عادت داشت هر روز صبحِ خیلی زود یه سطل برمی داشت و از درخت انجیر کهنسالِی که میون باغ مرکبات پشت خونه اش بود انجیر می چید. دختر و نامزدش هم به خیال اینکه این موقع صبح کسی تو باغ نیست ،معلوم نبود داشتن چه خبط و خطایی می کردن که یهو با صدای اِهِن پدربزرگ که میون شاخ و برگ ، بالای درخت انجیر استتار شده بود پا به فرار می زارن. گلی که بزرگ شده ولی نمی دونم چی شد نصف شبی یاد اون روز افتاد و هنوز نفهمید اونا داشتن چیکار می کردن

[ شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ ] [ 4:21 ] [ گلی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیره ، فقط می رسم به وبلاگهای بروز شده در زمان محدود سر بزنم ، ولی به یاد همتون هستم ، لطفا پوزش منو پذیرا باشید
لینک های مفید
لینک های مفید