گلی
 
خانه مطالب ایمیل قالب وبلاگ پروفایل

دیروز دقایق آخر ، وقتی داشتم برای برگردوندن دخترم از مدرسه اماده می شدم پسرک روی دست ها و پاهاش بلند شد. خودشم چند باری نگاه به دستاش و شکمی که دیگه روی زمین بود انداخت و از آب و هوای خوب این ارتفاع از زمین تعجب کرد ولی وسط قربون صدقه هام محبور شدم بغلش کنم و از خونه برم بیرون.

حیف شد دلم می خواست اون لحظه تا ابد استپ بخوره

[ چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ ] [ 7:44 ] [ گلی ] [ ]
درباره وبلاگ 🌷