|
گلی |
||
|
امروز سه بار حرف ناپسند زدم ، دو بار هم به خودم گفتم سرپیری بچه آوردنم چی بود ، یه بارم می خواستم موهامو بکشم ، سرآخر در سریع ترین زمان ممکن لباس پوشیدم و بچه رو بردم خونه مادرشوهر ، شکر خدا جمعشون جمع بود و پسرک هم که عاشق جمعیت ، به محض ورود ساکت شد و خندید . کمی منو خندوندن و آروم شدم . گذاشتمش چند دقیقه ای پیششون باشه و خودم اومدم به بقیه کارا برسم و همین چند دقیقه دلم براش تنگ شد. آخه چطور ممکنه موجودی هر دو ساعت از خواب بیدارت کنه ، کلا تو بغلت باشه حین انجام هر کاری ، مدام در حد به هق هق افتادن زیر گوشت گریه کنه و تو همچنان دوستش داشته باشی؟ شستن ظرف ها ، ریش ریش کردن مرغ ، درست کردن الویه و همزمان پختن پیتزا برای دخترک کلا ده دقیقا زمان برد ، همون ده دقیقه ای که مامانم به خاطر قولی که به دخترک داده بود اومد خونمون و با عذرخواهی ازش به جای پذیرایی ، ملتمسانه ازش خواستم کنار پسرک بشینه تا انجامشون بدم. امیدوارم کار خیرش هم در دنیا هم در عقبا براش بمونه . صبح رفتم چکاپ و قراره برم سونوگرافی ، برگه کاغذ هنوز روی میزه و من وقت نکردم زنگ بزنم، آزمون استعدادیابی مدرسه دخترک هر روز فراموشم میشه . اصلا مغزم کار نمی کنه برای نوشتن تو وبلاگ. به بزرگواری خودتون ببخشید تا اخلاقای پسرک خوب بشه. سعی می کنم زنگ تفریحام به وبلاگهای شما سر بزنم
[ شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 20:30 ] [ گلی ]
[ ]
|
||