گلی
 
خانه مطالب ایمیل قالب وبلاگ پروفایل

طبق قرار قبلی، امروز به‌عنوان یک روز معمولی کلید خورد و بلافاصله، مثل همه پروژه‌های در حال اجرای مملکت، اول صبح با شکست مواجه شد.

هنوز عقربه ساعت جون نکنده بود برسه به ۶ که صدای روح‌نواز ملچ‌وملوچ و وسط‌هاش هورررت چای، سکوت دل‌انگیز صبح رو شکست.به خودم گفتم: من صبورم. آستانه تحملم بالاست. مگه یه چایی خوردن چقدر می‌خواد طول بکشه؟ هنوز جمله‌ام تو ذهنم تموم نشده بود که صدای پچ‌پچ هم بهش اضافه شد.

مامان و بابا صحبتشون گل انداخت.یه چایی شد دو تا. دو تا شد سه تا و اینجا دیگه آمپر اعصاب من به قل‌قل افتاد و جیززززز صدای سوتش دراومد.

بالشت رو گذاشتم روی گوشم و سعی کردم به زور به ادامه خوابم برسم.آخه نیست داشتم خواب پول و سرمایه می‌دیدم. 🙄 یه سگ داشت صورتم رو لیس می‌زد.بی خیال خواب شدم .پسرک هم بیدار شد و ما نشستیم بهش آموزش هیس گفتن دادیم.تجربه میگه حرفی که خودت روت نمی‌شه به طرف بگی، بنداز گردن بچه‌ات.

هر از گاهی انگشت اشاره‌ش رو شانسکی به شکل هیس درمیاره، زبونش رو میاره بیرون و با صدای موتور روبین تفش رو می‌فرسته بیرون.ما هم کف می‌زنیم و ذوق می‌کنیم که آفرین! بچه‌مون هیس گفتن یاد گرفته .

شما هورتی هستی یا هورت گریز؟

[ پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۹ ] [ 10:8 ] [ گلی ] [ ]
درباره وبلاگ 🌷